استاد محمدرضا لطفی
سعيد هرمزي به سال 1276 خورشيدي در تهران، محله سنگلج (پارك شهر فعلي) ديده به
جهان گشود، وي فرزند مرحوم ميرزا حسين خان ثقه السلطنه بود كه با موسيقي ميانۀ
خوبي نداشت ولي فرزندش سعيد، شيفته و والاي اين هنر ظريف و آسماني بود و در پنهاني
و دور از چشم پدر ((تاري)) تهيه كرد و با وجود مخالفت هاي پي در پي خانواده، دست از
تمرين و ساز زدن بر نداشت و مدت ها نزد مرحوم درويش خان شروع به فراگيري رديف هاي
موسيقي ايراني نمود و انصافاً هم خيلي خوب آموخت و در مدت كوتاهي بر تمام رديف هاي
موسيقي ايراني مسلط گرديد. وي پس از مدتي خواست تا بار ديگر با استادش مروري بر
رديف ها كند كه متأسفانه درويش در شب چهارشنبه دوم آذر ماه سال 1305 بر اثر تصادف
ماشين با درشگۀ وي فوت مي كند و در گورستان ظهيرالدوله به خاك سپرده شد. از اين پس
هرمزي نزد علي اكبرخان شهنازي مي رود و رديف هاي اين استاد كه با آنچه درويش مي نواخت بسيار فرق داشت كار مي كند.
استاد هرمزي در سال 1307 در تهران در خيابان شاپور جهت تعليم موسيقي اصيل
اقدام به تأسيس كلاس موسيقي كرد ولي به علت كثرت شاگرد و مشغلۀ بيش از حدوي كه در
بانك سپه داشت ناچاراً كلاس را تعطيل كرد و در همان بانك تا زمان بازنشستگي خدمت
كرد.
سال 1350، بنا به درخواست سازمان راديو تلويزيون وقت، استاد سعيد هرمزي، اندوخته هاي خود را كه خود از استاداني مثل: درويش خان و علي اكبر شهنازي بهره گرفته بر روي نوار ضبط و در اختيار مركز حفظ و اشاعۀ موسيقي سنتي ايران قرار داد و نيز براي تعليم و تشريح رموز نواختن تار و سه تار به روش سينه به سينه به هنرجويان اين مركز كه خود فارق التحصيلات رشتۀ موسيقي دانشگاه تهران مي باشند زحمات و مشكلات فراواني را متحمل شد. شاگرداني خوبي اين استاد تربيت كرد كه مي توان از آقايان: عبدالرضا اقبال و سيد حسن حسيني نام برد. استاد هرمزي با انگشتان بلند و نرم و سري افتاده به سوي پايين كه هنگام ساز زدن پيدا مي كرد، شيوه يي بود كه مخصوص خود او بود، و در اين هنگام بودكه وي در عالمي ديگر سيرمي كرد. سعيد هرمزي در سال 1355 درمنزلش ديده از جهان فرو بست، روانش شاد.
پرويز صديقي پارسي (معروف به پرويز ياحقي) در سال 1315 شمسي در تهران خيابان
صفي عليشاه تولد يافت، پدر پرويز از مردان روشنفكر و تحصيل كردۀ زمان خود بود و از
آنجا كه بيشتر در مأموريت هاي اداري به
سر مي برد، فرزند كوچك و با استعدادش پرويز در خانۀ استاد حسين ياحقي، دايي هنرمند
خود به سر مي برد.
پرويز كه از آغاز كودكي دل و جانش با نواي هاي دل انگيز موسيقي آشنا شده و
اعصاب ظريف و حساسش با ساز و نوا كوك شده بود هيجاني زائد الوصف براي فراگيري
موسيقي از خود نشان مي داد.
روح بزرگ و پر التهاب وي آرامش را از او صلب نموده در صدد دستيابي به سازي
برآمد، شايد آسان ترين سازي كه در
ايام كودكي مي توانست در اختيار او قرار بگيرد ني لبك كوچك و ظريفي بود كه تهيه آن
براي او چندان دشوار نبود. او سعي داشت نغمات دلنشيني كه در فضاي خانه و در كلاس درس
استاد به گوش مي رسيد با ساز كوچك خود اجرا نمايد.
استاد كه همشيره زاده خودرا چنين شيفته و دلباختۀ موسيقي مي ديد و از دور و
نزديك متوجه حالات او بود در انتظار فرصت مناسبي بود كه مشكلات را از سر راه وي بردارد و رضايت پدر و مادر او را براي تقديم
هنرمندي بزرگ به عالم موسيقي جلب نمايد، اين تصميم استاد روزي به مرحله اجرا درآمد
كه پرويز درحالي كه بيش از هفت سال نداشت وارد كلاس موسيقي وي شده و در غياب استاد
ويولون را برداشته و با نگاهي عاشقانه بدان مي نگريست، مخالفت مادر پرويز از دست زدن
به ويولون استاد را به وساطت واداشته، با لحني مشفقانه و بسيار ملايم كه در طبيعت آن
استاد ارجمند بود همشيرۀ خود را از تحكم به فرزند باز مي دارد و از همان روز
مبادرت به تعليم وي مي نمايد علاقه و استعداد شگرف پرويز در فراگيري ((نت)) و
ملودي هاي گوناگون موسيقي باعث حيرت استاد شد. و مي ديد كه دوره هاي رديف اول موسيقي
را كه شاگردان ديگر دوران زيادي را صرف آموختن آن مي كنند به سرعت طي كرده و در
حالي كه از نظر سن و قد و قامت از همه آنان كوچكتر است در فراگيري دروس به آنها
كمك مي كند.
دوره آموزشي رديف هاي پنج گانه ديگر استادكه عبارت بود از پيش درآمد ها، چهارمضراب
ها، آهنگ هاي ضربي و دستگاه هاي موسيقي
ايراني، تا دورۀ عالي به انجام رسيد يكي پس از ديگري طي شد در حالي كه پرويز بيش از
11 سال از سنين عمرش طي نشده بود.
منزل استاد ياحقي كه در آن زمان محل اجتماع و رفت و آمد موسيقيدانان بزرگي
نظير استادان : ابوالحسن صبا، مرتضي محجوبي، علي اكبرشهنازي، رضا محجوبي، حسين
تهراني، رضا قلي ظلي، مرتضي ني داودي و غيره بود موقعيت خاصي براي موسيقي فراهم آورده
بود.
پرويز از اوان كودكي و نوجواني با يكايك اين استادان از نزديك آشنا شده با سبك
وسياق نوازندگي و خوانندگي آن ها آشنا گرديده و مورد تشويق يكايك آنان قرار مي
گرفت. از جمله استاد ابوالحسن صبا كه متوجه نبوغ و استعداد خارق العاده وي شده از
استاد او خواسته بود كه چندي هم در نزد وي كار كند. پرويز با اشتياق فراوان اين
پيشنهاد را پذيرفت و مدت 2 سال نيز نزد استاد صبا به فراگيري رديف هاي ايشان اشتغال داشت.
پرويز صديقي كه در اين هنگام فاميل ياحقي را زينت بخش نام خود كرده و الحق
انتخاب بجا و شايسته اي هم بود همراه با استاد خود پا به راديو مي گذارد و به
عنوان نوازندۀ خردسال در برنامه هاي راديو
قطعاتي اجرا مي كند.
پرويز همكاري اش را تا 18 سالگي با راديو ادامه داد، در آن هنگام به دعوت داود
پيرنيا آهنگي را بنام: ((اميد دل من كجايي)) باصداي استاد غلام حسين بنان براي
اجرا در برنامۀ ((گلها)) ساخت كه اعضاي اركستر اين برنامه ابوالحسن صبا، حسين
ياحقي، مرتضي محجوبي، حبيب الله بديعي، مير نقيبي، زرين
پنجه، حسين تهراني، وزيري تبار و پرويز ياحقي بودند. همانطور كه اسامي اعضاي اين
اركستر پيداست آنها از نوابغ موسيقي ملي ايران بودند و اين موفقيتي بي نظير براي
جوان هجده ساله يي مثل پرويز ياحقي بود و همين امر موجب تشويق و دلگرمي او شده،
نهال پر برگ و بار استعداد او هر روز از روز قبل شكوفا تر مي شد.
پرويز ياحقي رفته رفته، آهنگساز و تكنوازي پر قريحه و خلاق شده بود كه در كار
تكنوازي ويلن، تلفيقي از تكنيك قوي و لطافت و ظرافت خاص و بديعي را رائه مي داد به
طوري كه نواختن ويلن را در حال و هواي موسيقي اصيل ايران به اوج كمال خود رساند.
شادروان جواد بديع زاده، در يكي از يادداشت هاي خود دربارۀ پرويز مي نويسد:
((طبيعت هر چندين سال و يا چندين قرن يك بار به درست كردن آدم هايي خارق العاده
دست مي زند، پرويز يا حقي از آن آدم هايي است كه كمتر از دست طبيعت هم ساخته است تا نظير او را با
چنين استعداد عجيبي خلق كند. ساز وي بيشترين اثر ها را در جان و مغز و دل من داشته
و خوشبختانه پرويز ياحقي جزو آنهايي است كه به پا برجا ماندن موسيقي ايراني و رونق
آن كمك هاي دو چندان كرده و به خصوص با نهايت ظرافت و قدرتي كه بر روي اين ساز فرنگي
مي نوازد به آن دسته از متخصصين نشان داده كه بيرون بردن اين ساز از موسيقي ايراني
تا چه اندازه يي از جلال و ظرافت و قدرت و
زيبايي موسيقي ايراني خواهد كاست)).
پرويز يا حقي با بسياري از شعرا و تصنيف سازان بنام مثل: رهي معيري، تورج
نگهبان، اسماعيل نواب صفا، معيني كرمانشاهي همكاري داشته، ولي دوستي ديرينه يي كه وي
با بيژن ترقي از زمان هاي نوجواني داشته بيش از نود درصد تصانيف آهنگ هاي او را
سروده و سال ها ي سال با هم همكاري داشته اند. بيژن ترقي دربارۀ يا حقي مي گويد :
(( پرويز ياحقي يا به قولي، كاروانسالار موسيقي ايران، يكي از خورشيد هاي درخشان
هنر اين سرزمين است كه از آغاز جواني در رفيع ترين قله هاي هنر اصيل موسيقي ايران
درخشيدن گرفت. او با پنجه هاي سحر آميز و پر اسرار خود كه از سرچشمۀ فياض و
لايتناهي نبوغ و پشتوانه هاي وراثت اصيل خانوادۀ هنرمندش متأثر است، دلنشين ترين
نغمات آسماني را به گوش دلباختگان عالم خاكي رسانيد. نواي دلنشين و پر رمز و راز
او كه به سرگذشت زندگي ما انسان ها مي ماند، گاه به نغمۀ جويباران مانند است كه
صفا و خرمي از آن مي تراود و گاه به صداي بغض گريه عاشقي مي ماند كه سوز و درد از
آن مي بارد.
پرويز يا حقي در احياي هنر اصيل و سنتي ايران و زنده كردن گوشه هاي پر بار و
غني دستگاه هاي آن و نماياندن نقش ويلن در ساز سلو و تكنوازي كه داراي سبكي
ابتكاري و بديع است، سهم چشمگيري و بسيار مؤثري را به خود تخصيص داده است. چراكه
در اجراي موسيقي ملي، از ويلن تنها در اركسترها و كارهاي دسته جمعي استفاده مي شد؛
ليكن توانست با استفاده از سيم هاي بم و مهجور ويلن، به قدرت تأثير و وسعت هر چه
بيشتر آن بيفزايد. ديگر از شاهكارهاي اين هنرمند خلاق ساختن و اجراي چهارمضراب هاي
مختلف در قطعات موسيقي ايراني است. و چيره دستي او در هنر آهنگسازي و تنظيم اركستر
براي آهنگ هاي ايراني كه در طول بيست و پنج سال اخير مؤثرترين و شيواترين ترانه ها
و قطعات آهنگين را از خود به يادگار
گذارده، كه هيچ گاه باگذشت زمان فراموش نخواهد شد)).
پرويز يا حقي هنرمندي است حساس، زودرنج، مهجور و گوشه گير و انزوا طلب، صريح و
بدون رودربايستي با همه، و مجموع همين هاست كه اگر كسي سال ها با وي آشنا و دوست
باشد، پرويز حرفش را رك و پوست كنده به او مي زند و اين موجب بعضي قضاوت هاي
عجولانه دربارۀ وي شده و از طرفي چون خودش سال ها خبرنگار بود و با مطبوعات همكاري
داشت و خلاصه اهل قلم و مطالعه مي باشد،
كمتر نوشته يي را به خصوص در مورد موسيقي ، آن هم موسيقي اصيل ايران از اشخاص قبول
دارد، به همين جهت با هر كسي به صحبت
دراين باب نمي نشيند و اصولاً نظر خاص خود را دارد و با تمام ذرات وجودش به موسيقي
اصيل و سنتي ايران عشق مي ورزد و معتقد است كه بايد درحفظ و توسعۀ اين گنجينه
گرانبها كه يادگار و ميراث فرهنگ صوتي اجداد ما ايرانيان است همواره كوشا باشيم.
به بيـن تفـاخر اين شاهـباز سدره نشين
كه هفت طاق سپهرش بلند اورنگ است
ستيـغ كـوه و بلنـداي قلـه هاي سترگ
قـرار گاه چنين بـاز آهنين چنـگ است
چو آفتاب گشـوده است چشـم در آفاق
طلايـه دار سپاه و طليعـۀ جنـگ اسـت
به زير چتــر قرقـــگاه چشــم او ندود
پلنگ شرزه كه پاي فرار او لنگ است
نه كركس است كه دل خوش كند به مرداري
كه جيفه خواري مردار خوارگان ننگ است
هنر عقاب فلك سير تيز پروازي است
كه آشيان بلندش به بام فرهنگ است
در آسمان هنر آن زمان كه موسيقي
گشوده بال و فلك پر ز شور و آهنگ است
وراي قدرت شبديز مي پرد ((پرويز))
كه زير شهپر او دشت آسمان تنگاست
موسي معروفي، فرزند امين الملك به سال 1268 متولد تهران در خانواده يي متعين و
موسيقي دوست بزرگ شد. اكثر اساتيد موسيقي سنتي آن روز از معاشران دائمي خانوادۀ او
بودند. موسي خان، به موازات تحصيلات قديمه (كلاسيك)، نزد آقا يوسف صورتگر كه از
عكاسان خاصه دربار ناصري بود، نواختن سه تار را شروع كرد و گاه پيانو نيز مي
نواخت. سپس به محضر اساتيد بزرگ آن زمان و دست آخر، نزد درويش خان رفت و شاگردي
((ياپير جان)) را به اشتياق پذيرفت. موسي معروفي، غير از داشتن استعداد ذاتي و
محيط مناسب، چون از زندگاني تأمين شده يي برخوردار بود و مجال تمرين بسيار داشت،
سال ها كار كرد تا اين كه به اخذ نشان تبر زرين طلا از دست درويش خان نائل آمد و
از مبرزترين نوازندگان زمان خود شد.
وي پس از چندي نزد سلطان حسين خان هنگ آفرين (صاحب منصب موزيك نظام و نوازندۀ
ويولون و سه تار) به فرا گرفتن ((نت)) پرداخت. از همان اوان جواني به فكر افتاد كه
رديف موسيقي سنتي ايران را به خط نت نوشته، به زعم خود آن را از دستبرد زمان و
آسيب دوران محفوظ دارد. در سال 1302 به مدرسه كلنل علينقي وزيري وارد شد و معلومات
عملي خود را در آن مدرسه تكميل كرد. موسي خان با اين كه از قابليت هاي بسيار براي
احراز مقام ((نوازندۀ حرفه يي)) برخوردار بود، عشق به جمع آوري و نوشتن رديف او را
از صرافت نوازندگي كم كم انداخت و تنها به تعليم شاگردان اكتفا كرد. وي براي نوشتن
رديف با همه اساتيد زندۀ زمان خود تماس گرفت تا با جمع آوري رديف هر كدام از آن ها
و انطباق آنها با يكديگر، صحيح ترين روايت را بيابد و اين كاري بود توانفرسا كه سي
سال از عمر و وقت و نيروي او را گرفت و تنها ياوران او در اين چند سال، نخست دكتر
لطف الله مفخم پايان (موسيقي شناس) و بعد ها محمد بهارلو (نوازنده، آهنگساز و
هنرآموز موسيقي) بودند. جزوه ((آواز دشتي)) ( كه شامل پيش درآمد، آواز، چهارمضراب،
تصنيف ورنگ دشتي است) يادگار همين همكاري هاست. موسي معروفي در سال هاي 1317_1307
كه دوباره ضبط صفحات موسيقي باب شد، به همراه صبا و مشير همايون و چند هنرمند ديگر به خارج
مسافرت كرد و صفحاتي با آنها پر كرد. چند صفحه نيز تكنوازي تار از وي باقي مانده
است كه شنيدني مي باشد. لازم به تذكر است كه شيوۀ نوازندگي موسي خان تا سال 1302 كه وارد مدرسه موسيقي
كلنل شد، همان شيوۀ سنتي ميرزا حسينقلي و درويش بود ولي از آن سال به بعد تحت
تأثير محيط مدرسه و تعليمات كلنل، خواه نا خواه تغييراتي چند در آن حاصل شد كه
تشخيص آن ها در آثار وي براي اهل فن ميسر است. با اين حال، اين آثار روي هم جزو
آثار معتبر در زمينۀ تكنوازي تار است كه هنرجويان را مفيد تواند بود. موسي خان ذوق
آهنگسازي نيز داشت و بعضي آهنگ هاي او _ از پيش درآمد، نغمه دو ضربي و تصنيف _
توسط محمد بهارلو و لطف الله مفخم پايان به چاپ رسيده است. در سال هاي 1330، روح
الله خالقي، آهنگ زيباي ((مرغ حق)) را با شعر رهي معيري و آواز بنان در اركستر
گلها اجرا كرد. معروفي در اوان تأسيس راديو نيز با نوازندگان آن همكاري داشت ليكن
اين همكاري مدت كمي دوام يافت و او دوباره به مشغلۀ اصلي خود – گردآوري رديف –
پرداخت. سال ها در هنرستان موسيقي ملي تدريس كرد و امروز چند تن از نوازندگان به
نام تار، دست پروردۀ زحمات او هستند.
موسي معروفي در دوراني از تاريخ ايران مي زيست كه اجتماع آن روز، فاقد قابليت
در اختيار گذاشتن بستر مناسب براي پرورش مقاصد وي بوده وتا آنجا كه ميسر بود، از
آزردن و شكستن وي كوتاهي نكرد. سال ها در پيچ و خم هاي توانفرساي سلسله مراتب اداري
در فشار بود و براي انتشار هر يك از آثار خود، زحمات و سختي هاي فراوان كشيد.
اوقاتي از عمرش در مشاغل بيهودۀ اداري تلف شد و ناگزير به هنرستان برگشت تا كار
تعليم را ادامه دهد. بيش ازسي سال براي جمع و تدوين و نوشتن رديف موسيقي زحمت كشيد
و مختصر شرح زحمات خود درمجله موزيك ايران سال 1341 نوشته كه مطالعۀ آن براي علاقمندان واجب
است. با اين حال از زحمات و مشقات توانفرساي او هيچگونه تصويري به عمل نيامد و حتي
ادارۀ هنرهاي زيباي هنگام چاپ كتاب به آوردن عنوان سادۀ ((گردآورنده، موسي
معروفي)) اكتفا كرد و حتي دو صفحه يي را كه شامل شرح حال و زندگي و خدمات آن مرحوم
بود چاپ نكرد و به اعتراض و دلشكستگي تلخ او ( كه در يكي از شماره هاي سال 1341
مجله موزيك چاپ شد) ترتيب اثر نداد. نا ملايمات
روزگار، محيط مطرب پرور جامعۀ آن روز دستگاه راديو و هنرهاي زيبا و كار شكني هاي
مسئولان همه دست به دست داد و در سال 1344، پس ازهجرت مرتضي محجوبي به سوي دوست،
او نيز در شهريور ماه همان سال خاموش شد و دو ماه بعد روح الله خالقي به او پيوست.
موسي معروفي مردي درويش مسلك و وارسته و به حد افراط پر آزرم و مهربان بود. دستي گشاده داشت و مال دنيا در كف او قرا نمي گرفت ( اگر شرح حالي كه دوست صميمي او آقاي مرتضي عبدالرسولي در رثايش نگاشته است به چاپ برسد و در دسترس همگان قرار گيرد صدق عرايض بنده اثبات خواهد گرديد). او در امر تعليم، سخي و مهربان و پر حوصله بود و استادي دلسوز و مسئول. ساخته هاي دلنشين او، در همان محدودۀ موسيقي ايراني است كه تا حد زيادي به آن آثار و آثار روح الله خالقي ندارد؛ و بيشتر خاص خود معروفي است). رديف مكتوب او، با تار سليمان روح افزا نواخته و ضبط شد ولي اكنون در دسترس عموم نيست. يادش گرامي باد.
محمد موسوي در 12 ارديبهشت ماه 1325 در شهر اهواز ديده به جهان گشود، وي از كودكي
به موسيقي علاقمند بود و هر جا مكاني كه صداي راديو و سازي را مي شنيد به آنجا
رفته و با دقت و شوقي زائدالوصف به نغمات آن گوش مي داد تا اين كه به سن هشت سالگي
رسيد و پدرش كه علاقۀ بيش از حد وي را به موسيقي مي بيند، ويولوني براي او تهيه مي
كند و وي را نزد ويولونيستي به نام شباهنگ مي برد و موسوي مدت چهار سال را نزد
استاد به فراگيري ويولون مي پردازد ولي روزي كه از راديو صداي ني حسن كسايي را مي
شنود بسيار تحت تأثير قرار مي گيرد و تصميم مي گيرد كه ني بنوازد لذا با تهيه يك
ني نزد استاد مي رود و ني را از استاد كسايي تعليم مي گيرد.
موسوي در سال 1346 توسط استاد احمد عبادي به راديو مي رود و همكاري خود را با
اركستر گلها آغاز مي كند و در بسياري از اركستر هاي گلها شركت نموده، با اركستر
مجلسي و اركستر سنفوني تهران همكاري مي نمايد. موسوي پس از چندي توسط مرتضي خان
حنانه به تلويزيون دعوت و در آنجا مدت ها همكاري داشته و در سال 1350 وارد مركز
حفظ و اشاعۀ موسيقي ايران شده و زير نظر دكتر صفوت مشغول كار مي شود، وي رديف هاي
موسيقي سنتي ايران را نزد استاد هرمزي و استاد فروتن مي آموزد و مدتي نيز از استاد
محمود كريمي تعليم مي گيرد.
محمد موسوي مسافرت هايي جهت شناساندن موسيقي سنتي ايران به همراه آقايان: حسين
عليزاده، محمد مقدسي، شميراني و چند تن ديگر، مسافرت هايي به كشورهاي: آمريكا،
(لوس آنجلس، نيويورك، كاليفرنيا)، بلژيك (بروكسل)، آلمان (بن) نموده است. بعد از
استاد حسن كسايي كه به حق زنده كننده سبك جديد نوازندگي بر روي ني است و هيچ
علاقمند موسيقي سنتي ايران نمي تواند منكر بلوغ اين هنرمند باشد محمد موسوي نيز
يكي از بهترين نوازندگان معاصر ني در موسيقي مي باشد كه ساز او از قدرت و لطافت
خاصي برخوردار است كه جاي اورا در بين موسيقيدانان و نوازندگان معاصر مشخص مي سازد.
به سال 1300 جليل شهناز، در شهر افتخار آفرين و هنرپرور اصفهان چشم به جهان گشود،
پدرش علاقۀ وافري به موسيقي سنتي ايران داشت و هر روز منزلش محفلي گرم براي
دوستداران اين هنر بود. پسر ديگرش حسين شهناز تار را بس دل انگيز مي نواخت، پدر از
همان اوان كودكي مشوق او در ياد گرفتن و نواختن اين ساز اصيل ايراني گرديد، و به
همين سبب جليل را به دست برادرش حسين سپرد تا او را با نواي ساز آشنا كند، از اين
زمان، جليل بود و حسين و تار كه لحظه يي اين سه دلداده از يكديگر جدا نبودند هر
وقت حسين كاسه تار را در آغوش مي گرفت و مي نواخت، جليل از كنار او دور نمي شد و
چون دلداده يي شيدا به پنجه هاي سحار او مي نگريست و در پيچ و تاب نواي آن خواسته هاي كودكي خود را جستجو مي كرد و عطش
خود را فرو مي نشاند. ايام كودكي سپري شد و دوران جواني فرا رسيد، هر روز جليل
ازمدرسه باز مي گشت و يكسر به نزد برادر آمده با لحني كودكانه از او مي خواست كه
تار بنوازد و حسين هم سخاوتمندانه هر چه داشت در طبق اخلاص نهاده و به او مي آموخت.
جليل پس از چندي به تهران آمد و به راديو راه يافت و در اركستر هاي مختلف اين
دستگاه شركت جست و پس از مدتي در برنامه (( گلها )) شركت و يكي از بهترين سليست هاي آن گرديد.
جليل شهناز علاوه بر نواختن (( تار )) كه ساز اختصاصي وي مي باشد با نواختن ((ويولون))، ((سنتور))، ((ضرب)) نيز آشنايي كامل دارد و آن هاي را بسياردلنشين مي نوازد، نواخته ها و آثار شهناز در موسيقي ايران به خصوص گلها از آثار بزرگ و ممتاز موسيقي ايران است.
در سال 1282 شمسي ( طبق شناسنامه ) خداوند به شيخ اسماعيل واعظ اصفهاني كه به (( تاج الواعظين )) معروف بود؛ فرزندي عطا كرد
كه نامش را (( جلال )) گذاشت. شيخ اسماعيل، پدر جلال علاوه بر منبر گرم و گيرايي
كه داشت از حنجره يي داودي و صدايي دلنشين نيز برخوردار بود و طبق مرسوم زمان بر
اثر حشر و نشر با مردم اهل ذوق زمانش با گوشه ها و رديف هاي آوازي ايران نيز
آشنايي پيدا كرده بود. جلال فرزند شيخ اسماعيل هم، صدا و حنجره را از پدرش به ارث
برده بود، اين موضوع را اهل خانواده همه مي دانستند ولي چون جلال به احترام پدر
هرگز جلوي او دهان باز نكرده بود، پدر از صداي خوش فرزندش خبري نداشت. عاقبت زمان
مدرسه رفتن جلال رسيد. پدر او را به مدرسه (( عليه )) سپرد. اين مدرسه در بازارچه
رحيم خان نزديك مسجد رحيم خان واقع بود و با منزلشان فاصله چنداني نداشت. در مدرسه
به خاطر صوت خوشي كه جلال داشت مكبري و مؤذني و قرائت كلام الله مجيد را به او
واگذار كرده بودند. يك روز عصر وقتي كه جلال 9 ساله از مدرسه بر مي گشت؛ با خود اندك اندك زمزمه مي
كرد و اين زمزمه تا نزديك در منزل ادامه داشت. غافل از اين كه پدر بر خلاف معمول، امروز
در منزل است و صداي او را شنيده. وقتي جلال پايش را از هشتي به داخل حياط گذاشت؛
پدرش او راصدا كرد؛ رنگ از روي جلال پريد و به لكنت افتاد. در اين هنگام پدر
باچهره يي گشاده و ملاطفت آميز به فرزند گفت: (( جان پدر! تو صدايت خوب است و قشنگ
آواز مي خواني، من صدايت را شنيدم؛ حالا هم كمي براي من بخوان )). وقتي جلال با
صداي لرزان اندكي براي پدرش خواند، پدر دستي بر سرش كشيد و بوسه يي از مهر بر
پيشانيش زد و گفت: (( براي آواز خواندن تنها صداي خوب كافي نيست تو بايد تعليم هم
ببيني ...! )).
آن روزها به جلال چون فرزند شيخ اسماعيل تاج الواعظين بود (( تاج زاده )) مي
گفتند. جلال تاج زاده از 9 سالگي تعليم آواز را شروع كرد. ابتدا پيش پدرش با
مقدمات و اصول رديف ها آشنا شد و سپس پدر او را به مرحوم (( آسيد عبدالرحيم
اصفهاني )) استاد مسلم آواز آن زمان سپرد و تاج مدتي نزد اين استاد گوشه ها را ياد
گرفت. پس از مرحوم آسيد عبدالرحيم؛ پدر تاج براي اين كه او را با گوشه هاي سازي در
رديف ها نيز آشنا كند، تاج را به خدمت شادروان (( نايب اسدالله )) ني زن معروف
برد. تاج زماني نسبتاً طولاني در خدمت نايب اسدالله نكته ها و ظرايف آواز ايراني
را فرا گرفت. آخرين استادي كه تاج بنا به توصيه پدر براي گوشه ها و رديف ها به
خدمتش رفت مرحوم شادروان ميرزا حسين ساعت سازمعروف به (( خضوعي )) بود و تاج پس
ازاتمام فراگيري نزد استاد، ديگر در آواز سرآمد شده بود و اندك اندك در محافل مي
خواند و اينجا و آنجا همه از صوت خوش و تسلط او بر آواز سخن مي
گفتند. تاج در نوجواني با مرحوم حسين خان اسماعيل زاده استاد معروف و مسلم كمانچه
آشنا مي شود و اولين باري كه قرار بوده
به همراه ساز حسين خان آواز بخواند حسين خان ساز را كوك مي كند و هنوز جمله اول را نزده، تاج با عجله
درآمد آواز مي كند. مرحوم حسين خان اسماعيل زاده با لبخندي مي گويد: (( پسرم در
خواندن اينقدر عجله نكن، صبر داشته باش تا من درآمد بكنم، بعد كمي بيشتر صبر كن تا
چهارمضرابي هم بزنم، وقتي مجلس سر حال آمد و خودت هم كاملاً سر ذوق آمدي آن وقت
شروع كن به خواندن، آن وقت هم باحوصله و طمأنينه بخوان تا مردم فرصت شنيدن و لذت
بردن از ريزه كاري هاي آوازت را داشته باشند)).
تاج هميشه از آواز مرحوم آسيد عبدالرحيم اصفهاني و مرحوم ميرزا حسين ساعت ساز
( خضوعي ) با تجليل و گرامي داشت فراوان ياد مي كرد و به خصوص مي گفت: ((صوت داود
نبي در حنجره و صداي استادم مرحوم آسيد رحيم تجلي مي كرد و ممكن نيست كسي ديگر
بتواند مانند او به اين خوبي بخواند)). جز اين دو نفر تاج با سعۀ صدر و مناعتي كه
داشت و اصولاً هر خواننده يي را تشويق مي كرد، از خوانندگان همزمانش نيز از جمله به
اين استادان ارادت داشت و از آنان و آوازشان به نيكي ياد مي كرد. ( اين اسامي را تاج در گفتگويي كه
با من در ارديبهشت ماه 1358 داشت بر زبان آورد و من تا آنجا كه حافظه ام ياري مي
كند به ذكر آن ها مي پردازم ): آسيد حسين طاهرزاده اصفهاني، سيد اسماعيل خان قراب،
قربان خان شاهي، تجلي، حاج محمد علي، حبيب شاطر حاجي، شهاب ( معروف به شهاب چشم
دريده كه شاگرد حبيب شاطر حاجي بود و گوشه شهابي در دستگاه بيات زند يا ترك به او
منسوب است). بي ترديد بسياري از استادان مسلم موسيقي و نوازندگان چيره دست سازهاي
ايراني با شادروان تاج ساز نواخته اند ولي تا آنجا كه حافظه من با استعانت از
ذهنيات استاد حسن كسايي نوازنده چيره دست و نابغۀ ني ياري مي كند. نام اين
هنرمندان را مي توان در رديف نام كساني كه با تاج همنوازي داشته اند ثبت كرد:
مرحوم نايب اسدالله ني زن معروف ( اين استاد در زماني كه تاج نزدش تلمذ مي كرده
به عنوان آموزش همراه آواز تاج ني هم مي زده است )، مرحوم شكري اديب السلطنه استاد
( تار)، مرحوم استاد ابوالحسن صبا، ( سه تار، سنتور و ويولن )، مرحوم مرتضي
محجوبي ( پيانو ) مرحوم رضا محجوم ( ويولون )، مرحوم حسين يا حقي ( ويولولن )،
مرحوم ارسلان خاندرگاهي ( تار و سه تار )، مرحوم اكبر خان نوروزي (تار )، مرحوم
غلامرضا خان سارنگ ( كمانچه )، مرحوم شعبان خان اصفهاني ( كمانچه )، مرحوم علي
اكبر خان شهنازي ( تار )، مرحوم حسين خان شهنازي ( تار)، استاد حسن كسايي ( خداوندگار ني و جانشين به حق نايب اسدالله )،
استاد جليل شهناز ( نوازنده چيره دست تار)، استاد علي تجويدي و ...
تاج بر خلاف اين كه استادان انگشت شماري داشت؛ شاگردانش فراوان بودند. او در
تعليم با لطف پدرانه يي كه داشت با اصرار
هر كسي را كه حتي دو دانگ صدايي داشت تشويق به خواندن مي كرد و اغلب خودش نيز محض
ترغيب شاگردان جوان و تازه كار بي هيچ ناز و افاده يي چند بيتي مناسب زمزمه مي
كرد. تاج با خضوع و خشوع فراوان تعليم مي داد و با روحيه يي كه داشت اكثراً از
شاگردانش به عنوان (( شاگرد )) نام نمي برد و از آن ها به نام دوست و رفيق ياد مي
كرد. شاگردان تاج فراوانند و من بيشتر آن ها را نديده و نمي شناسم ولي در آن ميان با دو نفر آن ها آشنايي پيدا كرده ام،
يكي آقاي مرتضي شريف ( قاضي دادگستري ) از شاگردان قديمي تاج كه شيوه تاج را خوب
دريافت كرده و به كار مي گيرد، حنجرۀ توانايي دارد و پخته مي خواند و شعر را به جا
به كار آواز مي گيرد. يكي هم بيش از همه و تا آخرين روزهاي زندگي، با تاج و در
خدمت او بود؛ آقاي اصغر شاه زيدي خواننده جوان اصفهان است كه خود به تعليم آواز
هنرجويان مشغول است و در يكي از آزمون هاي باربد نيز رتبه اول شده است. عدۀ زيادي
هم غير مستقيم شاگرد تاج بوده اند، اين عده از راه صفحات و نوارهاي تاج با سبك
آواز او آشنا و روش اورا در آواز تعقيب كرده اند كه از اين ميان مي توان به نام
خواننده خوش صداي معاصر آقاي حسين خواجه اميري ( معروف به ايرج ) اشاره كرد. خود
من ( محمدرضا شجريان ) نيز مقداري روش جمله بندي و تركيب بندي در تحرير را از سبك
آواز خواني تاج به كار گرفته ام. بارها و بارها در محضرش بوده ام. هم از آوازش و
هم از ارشادهايش فيض فراوان برده ام.
آخرين باري كه در محضر اين هنرمند بزرگوار بودم، چهاردهم آبان 1360 درست يكماه
قبل از در گذشتنش بود. در آن روز ايشان به اتفاق استاد حسن كسايي و آقاي محمد موسوي
(نوازنده ني و شاگرد استاد كسايي )، آقاي پرويز مشكاتيان ( نوازنده سنتور )، آقاي
ناصر فرهنگ مهر، آقاي منوچهر غيوري ( شاگرد وفادار استاد كسايي )، شاطر رمضان و
چند تن ديگر از هنردوستان تهراني و اصفهاني كلبۀ محقر مرا به قدوم شريف خود آراسته
بودند. در آن روز استاد كسايي براي شادروان تاج كه خيلي افسرده به نظر مي رسيد با
ني، دشتي درآمد كرد و تاج با غزلي از سعدي به اين مطلع:
تاج نمي فرستي تيغم به سر مزن مرحم نمي گذاري زخمم دگر مزن
محمد اسماعيل ياحقي، مردي بود هنردوست كه در ميان تمام هنرها، به موسيقي علاقه
يي خاص داشت و خودش هم از اين هنر بي بهره نبود و همين علاقه موجب گشت تا دخترش
فرخ لقا را كه استعداد فراوان در موسيقي داشت نزد چند استاد بزرگ جهت فراگيري
فرستاد. فرخ لقا كه خانمي محترم و استعدادي شگرف داشت به سرعت در يادگيري اين هنر
پيشرفت كرد ولي افسوس كه او در جواني رخت از اين جهان فاني بر بست و آن همه
استعداد را با خودش برد. موسيقي دانان آن زمان گفته بودند اگراين خانم زنده مي ماند
از بزرگان به نام موسيقي مي شد.
فرزند ديگر محمد اسماعيل ياحقي، حسين ياحقي بود كه به سال 1282 شمسي در تهران
ديده به جهان گشود و حسين بنا به تشويق ها و مساعدت هاي همين خواهر بزرگ خود فرق
لقا بود كه براي فراگيري موسيقي نزد حسين خان اسماعيل زاده كه يكي از كمانه كش هاي
بزرگ و به نام اواخر دوره ناصري بود رفت. (حسين اسماعيل زاده يكي از آخرين و بزرگترين
نوازندۀ كمانچه در دوره اخير است كه تكنيك درست كمانچه را تثبيتك رد و اين را از
رنگ ها و مقدمه هايي كه از وي به يادگار مانده مي شود فهميد). به هر حال استعداد و دلگرمي ها و تشويق هاي پدر و خواهر
موجب شد تا حسين ياحقي در نواختن كمانچه
پيشرفت هاي فراواني كرد و به زودي علاوه بر نواختن كمانچه، سه تار و ويولون را نيز آموخت به طوري كه آنها را به خوبي مي نواخت
ولي حسين ياحقي تنها شاگرد اسماعيل زاده بود كه تا آخر عمر خود، علاوه بر ويولون و
سه تار، كمانچه را زمين نگذاشت و نواخت و هيچگاه نگذاشت كه اين ساز ملي زمين گير
شود ولي حسين ياحقي به واسطۀ جوّ مخصوص دوران حيات خود به سوي ويولون بيشتر
كشانيده شد به طوري كه ويولون ساز تخصصي
وي شد و در ويولون سبكي تازه براي موسيقي ايران به ارمغان آورد.
مرحوم استاد حسيني احقي مردي بود بسيار فروتن و دور از كبر و تفرعن، خوش
برخورد، مهربان، استادي دلسوز و با محبت با حوصله و با شاگردانش مانند پدري خونگرم
ومهربان رفتار مي كرد و بدون استثناء شاگردانش به اين مسئله اذعان دارند و كلاسش
يكي از پر شاگرد ترين كلاسهاي موسيقي بود و شاگردان او هنوز از مهرباني و
برخوردهاي پدرانۀ استاد خود خاطره ها نقل مي كنند. وقتي بعضي از دوستان وي، علت
اين همه توجه و حوصله را در تعليم و تعلم شاگردان از وي جويا مي شدند مي گفت: ((
درحفظ و اشاعه و تعالي موسيقي اصيل و سنتي ايران بايد كوشا بود و به شاگردان، خوب گوشه
ها و رديف ها را آموخت زيرا كه در آينده، همين شاگردان امروز هستندكه بايد چراغ
هنر و موسيقي ملي ايران را فروزان نگه داشته و آن را به پيش برند)). استاد حسين
ياحقي، علاوه بر ساليان متمادي كه در كلاس هاي خصوصي به تدريس شاگردان پرداخت، در
هنرستان هنرهاي زيبا نيز به تعليم ويولون به هنرجويان و سعي در فراگيري آنان كوشش
بسيار كرد. وي در حدود پانصد آهنگ و پيش درآمد و رنگ ساخت كه از بهترين آثار هنر موسيقي
كلاسيك ايران به شمار مي رود و در سال 1318 به منظور كنسرتي كه برپا كرده بود دو آهنگ
ساخت كه اشعار آن را شادروان شاعرگرانمايه رهي معيري سروده بود كه هر دو آن ها
بعداً بوسيلۀ اركستر ((گلها)) ضبط و پخش شد. او از ميان آهنگ هاي خود به ((برق
غم))، ((جواني))، ((بي خبر)) و ((گل زمستان)) كه آن نيز در برنامۀ گلها اجرا شد،
علاقمند بود و آن را بيشتر مي پسنديد ولي بايد گفت كه اكثر آهنگ هاي استاد حسين
ياحقي جالب و افتخار انگيز است. روانش شاد.
منوچهر همايونپوركه يكي از هنرمندان مطلع در موسيقي اصيل و صاحب نظرمي باشد و
ساليان دراز در منزل استاد رفت و آمد داشته، دربارۀ استاد و خواهرزادۀ هنرمندش
پرويز ياحقي مي گويد:
(( آنچه در اين سطور به نظر خوانندگان عزيز مي رسانم دربارۀ اولين ديدار من با
پرويز ياحقي است؛ اما شايد جالب باشد كه ضمن شرح اولين ديدار من با پرويز كه دومين
ملاقات با استاد بوده است در مورد اولين ديدار با استاد هم كه براي من واقعه يي
شگفتي آفرين بوده است، دربارۀ استادي كه داراي سبك و روشي خاص در كار خود بوده است
سخني بگويم، كه اين هم گوشه يي از تاريخ موسيقي كشور ما است. داستان ارادت من به
استاد ابوالحسن صبا و اين كه او در چه وضع و شرايطي در جلسۀ شوراي موسيقي و در
حالي كه قرار بود از من براي آواز خواندن امتحان بعمل بياورند و آن بزرگ مرد دور
از تنگ نظري و حسادت هاي رايج، با
بزرگواري و حقيقت نگري دست يك جوان تازه كار را گرفت و از ميان گرداب حسادت ها و
دسته بندي ها بيرون كشيد و بركشيد مفصل است و خود جا و زمان ديگري مي طلبد. اما پس
از پذيرفته شدن در اركستر استاد و اجازۀ رفت و آمد در كلاس، براي ديدار و كسب فيض از
آن وجود نازنين و بزرگوار، هنگام غروب و در اواخر كلاس خدمت ايشان مي رفتم، دركلاس
سرپا مي ايستادم و اگر دستور نشستن مي داد با كمال ادب مي نشستم. از دوستان شاگردي
در اين كلاس بود به نام احمد فريدون فر كه با پشت كاري عجيب تمام رديف هاي صبا را
فراگرفت و اصرار و علاقه در پيروي از سبك استاد را داشت و در سال 1337 به بعد در
راديو شيراز چند سال تكنوازي مي كرد و در پاييز سال 1366 بدرود حيات گفت.
من بيشتر در روزهاي درس اين دوست به زيارت استاد مي رفتم. استاد كم كم به عشق
و علاقه من آگاهي پيدا كرده بود، شبي در آخر تدريس از من سئوال كرد كه: ((امشب
جايي دعوت داري؟)) يا ((از اينجا به جايي مي خواهي بروي؟)). از اين سئوال من همۀ
موضوع را فهميدم و با آن شور و شوق جواني و ارادتي كه من به استاد داشتم، گويي دري
از بهشت به روي من باز شده دعوت، مهماني! با استاد! آن هم براي اولين بار. جواب من
روشن بود، و گفت كمي اينجا باش تا با هم به منزل دوستي در اين حوالي برويم. از
شنيدن اين حرف سر از پا نمي شناختم و مثل اين كه ديگر در روي زمين نيستم و در
دنيايي غير از اين جهان سير مي كنم.
تابستان بود و كم كم سياهي شب در رسيد و خورشيد جهانتاب روشنايي را به چراغ دل
روشندلان و شب زنده داران واگذاشت. كمي بعد استاد لباس پوشيد- اما نه خيلي رسمي،
آمد در حالي كه سه تار در دستش بود گفت: ((برويم)). من با اصرار جعبۀ سه تار را
گرفتم و پشت سر استاد راه افتادم. در حالي كه همۀ دنيا و هر چه در آن بود در نظرم
كوچك و حقير مي نمود، اولين شبي بود كه اين افتخار نصيب من شده بود و حدس نمي زدم
كه مردي بزرگ و متواضع به ديدن چه كسي خواهد رفت. از يكي از كوچه هاي شرقي كوچۀ
ظهيرالاسلام گذشتيم و به خيابان خانقاه درآمديم. در مقابل دري قديمي ساز با همان گل
ميخ ها و كوبه ها توقف كرديم. استاد كوبه در را نواخت و پس از چند لحظه پيرمردي
خيده و شكسته در را باز كرد. با ديدن استاد چيزي نمانده بود كه روي پاي او بيفتد.
خانه يي قديمي ساز و معمولي بود، كه بعد از گذشت آن شب براي من ثابت شد كه آن منزل
ظاهراً ساده و دروشيانه گنجي را درخود نگهداري مي كند. آخر نه اينست كه گنج در
ويرانه است. (( در عمارت ها سگانند و عقور در خرابي هاست گنج عز و نور))، و ((آن
كه آن داد به شاهان به گدايان اين داد)). ((مردرا در لباس خلقان جوي _ گنج را در
خانه هاي ويران جوي)). خانۀ خود صبا هم در ظاهر كمي از خانۀ حسين ياحقي نداشت. اين
پيرمرد خميده كه من در سال هاي بعد بسيار او را ديدم. عباس خان بود. عباس خان ما را
هدايت كرد. تابستان بود و به روال زندگي آن روزهاي آقاي ياحقي سور و ساط شبانۀ خود
را به روي پشت بام ترتيب داده بود. مهدي غياثي – يار غار و همدم ياحقي و يكي دو
نفر ديگر در حضور ياحقي بودند. وارد شدن صبا در اين چنين جمعي پيداست كه چه وضع و
حالتي ايجاد مي كند. مرا معرفي كرد و ياحقي مرا شناخت. و معلوم شد با پدر و برادر
من كه مدتي شاگرد او بوده ان دو آشنايي نزديك دارد. گفتند و شنيديم . و من سرا پا
گوش در عين سكوت و انتظار كه چه خواهد شد كم كم شب مي رفت كه به نيمه برسد. صبا
با آن لحن مؤدبانه و مشحون از ادب و ظرافت به ياحقي گفت: (( حسين جان
چيزي براي ما بزن)). من يك جوان تازه كار و نو خاسته حالا حيران و گيج كه (حسين جان)
چه بايد بزند؟ پس از تعارف و آن طرز بيان، ياحقي – كه سمبل و نمونۀ ادب و ملايمت بود،
بالاخره (حسين جان) ويولون را به دست گرفت و پرسيد حضرت استاد ((چي بزنم؟)) اين
يكي استاد هم (صبا) كه در ادب و نزاكت و نرمي و ملايمت زبانزد خاص و عام بود، گفت:
(( عزيزم هر چه دوست داري و حال داري)). اما من هنوز گيج و سراپا حيرت و تعجب كه
مگر ممكن است كه كسي ديگر هم آنقدر در نواختن ويولون چيره دست باشد كه استاد نام آور
و منحصر به فرد اين آلت موسيقي به او پيشنهاد نواختن اين ساز را بكند. در آن
روزگار افراد ديگري هم اين ساز رامي نواختند و حتي در راديو برنامۀ تك نوازي
داشتند، اما نام و كار صبا همۀ نوازندگان اين ساز را تحت الشعاع قرارداده بود؛
زيرا او اولين كسي بود كه اين آلت موسيقي را صحيح و بر اساس روش عملي و جهاني در
ايران مي نواخت و تدريس مي كرد.
براي من پذيرفتن اين مسئله كه كسي ديگر در حضور صبا توانايي و جسارت نواختن اين
ساز را داشته باشد غير ممكن مي نمود. اما ياحقي ويولون را به دست گرفت و با كشيدن
يكي دو آرشه چهار تا سيم اين ساز وحشي و سركش را كوك و درآمد افشاري را شروع كرد، با
ضرب مهدي غياثي چهارمضراب را با تهور و چيره دستي و شيريني و ملاحتي كه حاصل سبك خود
او بود مي نواخت. من بر سر يك دو راهي فكري سرگردان بودم، كه يك راه آن حيرت و
ديگر راه آن قبول بود. چهارمضراب تمام شد و من با خجالت و ترس دو سه بيت شعر
خواندم و مهدي هم يك ضربي خواند و ويولون نواختن ياحقي به پايان رسيد. شك و حيرت من
تبديل به قبول شد، و معلوم و مسلم شد كه حسين ياحقي هم در كار خود استاد است و
داراي روش و سبكي مخصوص به خود است. اين آلت موسيقي در عين اينكه كامل ترين ساز
است، مشكل ترين آن ها هم هست. اين اسب و حشي كمتر سواركاري را بر پشت خود جاي مي دهد،
مگر سواركاري بسيار ماهر باشد.
وقتي در محافل اهل دل مي گويند فلان كس هم ويولون مي نوازد و اين ساز را به
مجلس مي آورند من موي بر اندامم راست مي شود. كمتر كسي است كه اين ساز را بنوازد و
دستش را در روي سيم ها جايي بگذراد كه گوش شنونده را آزار ندهد. نمي دانم كه اين
نوشته تا چه حد براي خوانندگان و علاقمندان به تاريخ موسيقي ملي و سنتي ما قابل
توجه باشد؟ اما به نظر من يك نكتۀ لطيف ديگر در اين برخورد بود كه بالاتر از هنر
اين دو استاد بزرگوار بود. اين شعر سنائي غزنوي را بخوانيد تا منظورم را بيان كنم –
((علم كز تو تو را بستاند – جهل از آن علم به بود صد بار)).
علم و دانش و هنر همه به جاي خود قابل احترام است، اما اگر صاحبان آن مثل صبا
و ياحقي به مقامي از انسانيت رسيده باشند كه هنر آن ها يا همۀ عظمت تحت الشعاع
انسانيت آن ها قرار داشت. اين مسئله قابل توجه است كه صبا با ابرام دوستانه و پشت
كاري كه از بزرگواري و انسانيت او انتظار مي رفت، خط موسيقي (نت) را با
خواهش و اصرار به ياحقي آموخته است. استاد فقيد روح الله خالقي در صفحۀ 461 جلد
اول سرگذشت موسيقي ايران اين موضوع را تذكر داده و ثبت كرده است. داستان را از
زبان خود او در آنجا بخوانيد: (( در حالي كه حبيب سماعي و بعضي ديگر از استادان
اين هنر از پذيرفتن شاگرد و ياد دادن اندوخته هاي خود به ديگران خودداري مي كردند.
اصلاً و ابداً شاگردي نمي پذيرفتند)). ولي تنها نام نيك است كه از
انسان ها باقي مي ماند. ياد آن دو بزرگوار به خير باد.
و اما اولين ديدار من با پرويز ياحقي، در سال 1327 و در حدود يك سال بعد طبق
تصويب اداره كنندگان موسيقي
راديو مرا براي آواز خواندن در اركستر آقاي حسين ياحقي معرفي و تعيين كردند. پس از
تماس با استاد يك روز بعد از ظهر تابستان تيرماه براي تمرين و آشنايي با اوضاع و
احوال برنامۀ جديد به كلاس و همان منزل ياد شده رفتم. حالا ديگر بعد از آن شب
فراموش نشدني من پذيرفته بودم كه اين يكي استاد هم در كار خود داراي قدر و مقامي
است. روز كلاس بود و استاد مشغول تعليم و سخت گرفتار بود. پس از سلام و تعارف
معمول و اظهار لطف و محبت خاصي با آن همه ادب و نزاكت و نجابتي كه در وجود آن مرد
بزرگوار بود گفت: (( من شاگرد دارم، اما الآن ترتيب كار شما را مي دهم)). استاد،
عباس خان را فراخواند. گفت: (( براي آقاي ... چاي ببر و پرويز را هم صدا كن))،
عباس خان به خيابان رفت، جند بار با صداي بلند، پرويز را فرا خواند. بيا دايي جان
با تو كار دارد. پس از چند دقيقه يك پسر بچۀ 12، 13 ساله كه پيراهن سرمه يي برق
داري به تن داشت، با موهاي كوتاه بچه مدرسه از در وارد هشتي خانه شده چهرۀ سبزۀ تندي
داشت كه معلوم بود در اثر آفتاب خوردگي و شيطنت در كوچه و خيابان تيره شده بود.
چشماني درشت و سياه كه از هوش و درايت زايدالوصف و در عين حال شيطنت حكايت داشت كه
در اولين نگاه هوشمندانه خود به طرف مقابل چيزي را القا مي كرد كه اين خاصيت در
ديگر چشم ها و نگاه ها نبود. من پس از سال ها زندگي و پست و بلندها و خاطراتي كه
با پرويز داشته ام، گاه در اثر بعضي كار ها و شيطنت هاي او سخت عصباني شده ام و با
خود مي گفتم كه اگر با او روبرو بشوم فلان موضوع با خشونت و تندي از او بازخواست
خواهم كرد، اما پس از آنكه با او روبرو شده ام، با همان چشم و همان نگاه موضوع به
صورتي ديگر در آمده است و كار به شوخي و يادآوري خاطرات گذشته مبدل شده است و گله
و باز خواست به كلي فراموش شده است.
به هر تقدير، استاد خطاب به پرويز: (( پرويز جان اين نت ها را بگير و برو تصنيف
ها را با ... همايونپور تمرين كن؛ مواظب باش ! اگر اشكالي داشتي بيا بپرس)). از
اين دستور استاد و تمريني كه من بايد با اين پسر بچه يي كه تا لحظاتي پيش توي
خيابان مشغول بازي بوده است بكنم، حيرت زده شدم. با خود گفتم، نكند استاد امروز
كلاس دارد و مي خواهد به نحوي مرا از سر خود باز كند به قول معروف سر ما را به طاق
بكوبد. خوب به هر حال روز اول و جلسۀ اول است تنها در اين جلسه احتمالاً تمرين ما
به جايي نخواهد رسيد و بايد روزهاي ديگر هم آمد. فعلاً بايد سكوت كرد و دستور
استاد را جرا كرد. در آن ايام گاه براي فراگيري و اجراء يك آهنگ بايد مدت ها در
آمد و رفت و تمرين بود. اوضاع و احوال به صورت كنوني نبود. آيا اين پسر بچه قبلاً
اين نت ها را ديده است و بر روي آن ها تمرين كرده است؟ يا اولين بار است و با روش
كار دايي جان آشنايي دارد. هزار فكر و انديشه گوناگون، اما چاره نيست و بايد صبر
كرد و عاقبت كار را ديد. پرويز مرا به اتاق ديگركلاس هدايت كرد. اتاق تمرين بود و
يكي دو پوپيتر در آن به چشم مي خورد. اولين گفتگو! ((آقاي همايونپور اون پوپيتر را
خواهش مي كنم پايين بكش)). اين پسر بچه قدش به پوپيتر نمي رسيد. شگفت زدگي و
استعجاب بيشتر از پيش مرا در خود مي گيرد. آخر اين پسر بچه كه قدش نمي رسد كه خودش
اين پوپيتر را تنظيم كند اين نت ها را چگونه با من تمرين خواهدكرد افسوس كه خيلي
چيز ها و وقايع و اتفاقاتي كه آدم در صحنۀ زندگي مي بيند به صورتي ضبط كردني نيست؛
و با نوك قلم و تعريف و توجيح نمي توان
عين آن صحنه را به ديگران نشان داد و اگر اين كار امكان داشت و از آن برخورد و صحنه فيلمي مستند براي نشان دادن استعداد
فطري و ذاتي انسان ها بود. پرويز پوشه را باز كرد و نت ها را بر روي پوپيتر گذاشت،
ورق زد و صفحۀ مورد نظر و احتياج را با نوك آرشه نشان داده گفت: (( خوب، اين كه
پيش درآمد است و بعد دايي جان چهار مضراب مي زند و شما مي خوانيد، اين تصنيف اول
شماست)).
يك آهنگ محلي بود كه شعر فارسي روي آن گذاشته بوديم. گفتني است كه آهنگ هاي
آهنگسازان طراز اول در آن زمان در اختيار چند نفر بود و ما كه تازه كار بوديم و
اصلاً دستمان به آهنگ هاي بزرگان موسيقي نمي رسيد. آهنگ دوم از استاد بود، روانش
شاد و اين اولين آهنگ يك آهنگساز معروف بود كه من مي خواندم. گفت حالا اين تصنيف
شما است. آهنگ اولي را من حفظ بودم و فقط بايد با موزيك فواصل آن آشنا مي شدم. اما
اين دومي را بايد تمرين مي كرديم. شعر در دست من . گفت: ((حالا من يك دفعه از اول
تا آخر مي زنم گوش كنيد))، چشم، اطاعت مي شود بچۀ شيطان بازيگوش! معمولاً شعر
ترانه را هم همراه و بالاي نت مي نوشتند. شعر ترانه از نواب صفا بود كه من هنوز او
را از نزديك نديده بودم. در سال ها ي بعد او را ديدم و از ياران جليس من با پرويز
و ديگر دوستان شد. عاشق حسين ياحقي بود و در ملاقات هاي اخير او ابو عطاي او را كه
من با آواز همراهي كرده ام شنيد و هاي هاي گريه كرد. چون از تك نوازي هاي او فقط
دو سه نوار به يادگار مانده است. پرويز در كمال قدرت و آگاهي و تسلط و دقت در ضرب
(ريتم) و راهنمايي من تمرين را شروع كرد. اينجا شعر است. اينجا موزيك است. او زد و
ما خوانديم. كار تمرين را استادانه اداره كرد و تمرين تمام شد و ترديد و استعجاب
من حالا تبديل به يقين شده بود . او در همين سن و سال بيشتر از خيلي پيرمردها در كار موسيقي تبحر داشت. عجله داشت، بچه ها
توي خيابان منتظر او بودند. با يك خداحافظي عجولانه از من پايان تمرين را به دايي
جان اطلاع داد و به سراغ دوستان رفت.
حالا من حيرت زده از اين پسر بچۀ 12، 13 ساله كه اين همه دانش موسيقي و قدرت اجراء را با اين سن و سال و در چه زماني فراگرفته است. من قبل از اين ملاقات اولين برنامه ها را در روزهاي جمعه با اركستر علي محمد نامداري اجرا كرده بودم. نوازندگان آن اركستر همه هم سن و سال هاي من و بعضي ها بزرگتر بودند. آقايان: علي تجويدي، عباس شاپوري، ناصر زرآبادي، يحيي نيك نواز و برادران مرتضي و مصطفي گرگين زاده و يك نوازندۀ تار، كه در سال ها بعد همه از نام آوران موسيقي ما شدند. من و همۀ اين ها بيش از 12، 13 سال با اين پسر بچه فاصلۀ سني داشتيم. اما اين كار آن روز و امروز او، كار سن و سال و تمرينات عديده نبود. طبيعت است و هر روز آدمي استثنايي به جامعه تحويل نمي دهد، بايد سال ها بگذرد تا در صحنۀ هنر و ادب و شعر و موسيقي كسي در جامعه علم شود و به قول بابا طاهر: (( به هر الفي الف قدي برآيد)).
اديب اهل خوانسار و زادۀ همين شهر دلگشاست. نامش اسماعيل بوده و به سال 1318
هجري قمري مطابق با سال 1280 هجري شمسي كه سال كبيسه بوده در خوانسار چشم به جهان
گشوده است. پدرش مرحوم ميرزا محمود خوانساري اهل علم و تقوي و از روحانيون خوانسار
به شمار مي رفته است، پدر بزرگش نيز به همين گونه روحاني و اهل علم بوده.
ميرزا محمود پدر اديب به هنر هاي ظريفه بسيار علاقمند بود و مخصوصاً به هنر
خوشنويسي عشق مي ورزيد. او كه در انواع خط و به خصوص در خط نستعليق سرآمد و
ممتاز بود؛ بيشتر عمرش را با كتابت و مطالعه مباني ديني مي گذراند. هر هفته عده اي
گرد او در منزلش جمع مي شدند و از محضرش استفاده مي كردند.
منابع مادي زندگي پدر اديب چندان خوب نبود و با مختصر درآمد حاصل از زراعت و
باغداري با قناعت روزگار مي گذراندند.
اسماعيل را پدر به هنگام طفوليت به مكتب فرستاد به اين اميد كه يگانه فرزند
پسرش را پس از آموختن مقدمات زبان فارسي و عربي و مباني ديني به نجف اشرف بفرستد و
او در آنجا ره توشه اي فراهم كند و در بازگشت به وطن به حوزۀ علماء و روحانيون
بپيوندد.
اديب تا چهارده سالگي دروس ياد شده را در خوانسار فرا گرفت و چون صوت خوشي
داشت؛ به توصيۀ پدر، اكثراً مؤذني مسجد شهر را به عهده داشت.
از اين سال به بعد شوق شعر و موسيقي در جان اديب ريشه دواند. به مطالعۀ آثار
شعراي نامدار فارسي زبان پرداخت و در آن ميان بيش از همه با آثار مولانا، حافظ و
سعدي مأنوس و سرگرم شد.
كلام موزون اين شعرا گل آواز را در حنجرۀ اديب شكفته كرد؛ حالا ديگر اين طفل
چهارده پانزده ساله گهگاه غزلهاي سعدي را با آوازي خوش و مخفيانه با خود زمزمه
كرد.
شادروان اديب خوانساري تعريف مي كرد: ((آن روزها آرزو مي كردم معلم خوبي پيدا
كنم تا نزد او تعليم آواز بگيرم كه متأسفانه چنين شخصي در (( خوانسار)) پيدا نمي
شد. چندي به اين منوال گذشت تا شخصي بنام (( عندليب گلپايگاني )) كه بعدها نام
خانوادگي (( تولائي)) را براي خود انتخاب كرد؛ به خوانسار آمد. او اولين معلم آواز
من بود. صداي بسيار خوبي داشت. با پدرم آشنا بود و مسافرت هاي زياد كرده بود.
((عندليب)) صداي مرا پسنديد و من دور از چشم پدر، مخفيانه نزد او به تعليم آواز
پرداختم؛ تا جايي كه ديگر اين استاد چيزي نداشت به شاگرد بياموزد و من همۀ آنچه
راكه او از آواز مي دانست فرا گرفته بودم. ))
اديب كه شيفتۀ موسيقي و آواز ايراني بود اينك 18 ساله شده بود. بر خلاف ميل
پدر در اصفهان رحل اقامت افكند. اصفهان در آن زمان مركز هنرمندان و استادان بزرگ
آواز و موسيقي بود؛ استاداني چون: مرحوم آسيد رحيم، ميرزا حسين ساعت ساز ( مشهور
به خضوعي )، حبيب شاطر حاجي و ديگران كه هر يك به نوبۀ خود در كار آواز ايراني
سرآمد و يكتا بودند. اديب نزديك به دو سال هر روز خدمت (( آسيد رحيم)) مي
رفت. گوشه هاي فرا گرفته را پس مي داد و رديف ها و گوشه هاي تازه مي آموخت.
حالا اديب، جوان بيست ساله و مستعد، با صداي صاف و رسا و ممتاز، رديف ها و بيشتر
گوشه هاي آواز ايراني را بخوبي مي دانست. حدود سال 1300 هجري شمسي اديب به خدمت
شادروان نايب اسدالله استاد طراز اول (( ني )) راه يافت. ( نايب اسدالله كسي است
كه ني و نوازندگي آن را از حضيض به اوج رسانده است، او استاد ((نوائي)) است و ((
نوائي )) استاد ((استاد حسن كسائي)) نوازندۀ بي همتاي ني در روزگار ماست).
اديب پس از فراغت از شاگردي نايب اسدالله ديگر خود سرآمد شده بود و وقتي كه
خواست پيش ((حبيب شاطر حاجي )) هم برود و گوشه هايي هم از او بياموزد متأسفانه
حبيب صدايش گرفته بود وبه ناچار به دنبال تلاش معاش جلاي زادگاه گفته به شيراز
رفته بود و در آنجا دكان پيراهن دوزي باز كرده بود.
اديب جستجوگر هم به بختياري سفر كرد و در زمينۀ (( موسيقي لري بختياري ))
تحقيقاتي به عمل آورد.
((اسماعيل خوانساري)) تنها پسر ميرزا محمود خوانساري كه همه كس او را با نام
(( اديب خوانساري )) مي شناختند؛ حالا ديگر سرآمد و كارديده شده بود. وقتي در سال
1303 شمسي اديب به تهران آمد ((مرحوم آسيد حسين طاهر زاده )) تنها استاد مسلم
آوازكه مقيم تهران بود، به علت كهولت، انزوا اختيار كرده بود و (( جواد بديع
زاده)) ، ((سليمان خان)) و ((حسينقلي خان تفرشي)) تنها خوانندگان آن روز تهران
بودند. اديب در تهران هر روز به اتفاق چند تن از هنرمندان زمان از جمله ((مرحوم
ابوالحسن صبا )) و مرحوم (( رضا محجوبي )) كه هر دو از شاگردان (( مرحوم حسين خان
اسماعيل زاده)) ( دايي استاد اصغر بهاري ) بودند؛ اكثر اوقات به منزل اين استاد مي
رفت و از محضر درس مرحوم (( حسين خان اسماعيل زاده)) كه رديف ها و گوشه ها را با
نام و به شبك مكتب تهران آموزش ميداد؛ بهره ها مي گرفت. منزل اين استاد تقريباً به
صورت پاتوق درآمده بود و اديب در همين پاتوق بود كه با مرحوم ((حبيب سماعي))،
((حاج علي اكبر خان شهنازي)) و برادرش ((عبدالحسين شهنازي))، ((مرحوم درويش خان))
و به تبع اين استاد با شاگردش (( مرتضي ني داود )) آشنا شد.
اديب در ميان همه كسانيكه در تهران با آنها آشنا شده بود بيشترين رابطۀ دوستي
و محبت را با مرحوم ((مرتضي خان محجوبي)) نوازندۀ بي نظير پيانو برقرار كرد. دوستي
اديب و مرتضي محجوبي تا زمان مرگ اين استاد ( خود ضربۀ سختي به روحيۀ اديب وارد
كرد ) ادامه داشت.
اديب در فضاي هنري آن عصر، ساز عرفاني (( سه تار )) را فرا گرفته بود و خوب هم
مي نواخت؛ پس از آشنايي با (( مرتضي خان محجوبي )) نواختن پيانو را فرا گرفت.
با تأسيس راديو، از اديب دعوت شد كه خواننده ثابت راديو باشد و او هر هفته در
راديو حاضر مي شد و به اتفاق اساتيد موسيقي برنامه اجرا مي كردند ( در آن زمان و
تا مدتها بعد برنامه ها زنده اجرا مي شد).
در اين سالها اديب به دادن كنسرت و ضبط آوازش بر روي صفحات گرامافون پرداخت. و
صفحاتش جز در ايران، در كشور هاي همسايه و حتي نقاط مختلف دنيا به فروش رفت.
فكرداشتن سالني براي اجراء كنسرت از سوي اديب و انديشه داشتن مكاني براي كنسرت
و نيز اجزاء نمايشنامه از سوي مرحوم (( اسماعيل خان مهرتاش )) اين دو نفر را به هم
نزديك كرد واديب و مهرتاش (( جامعه باربد )) را بنياد گذاشتند.
عاقبت اين استاد بزرگ در سن 81 سالگي، ساعت 30/4 بامداد روز 6 فروردين 1361 پس
از اين كه مدتها بيمار و بستري بود رخت از اين جهان فاني بر كشيد و به سراي باقي
شتافت.
اديب سالهاي متمادي به خاطر ناراحتي ريوي و تنگي نفس رنج مي برد ولي طبيب
معالج او اظهار نظر مي كرد كه اديب بيشتر از ناراحتي هاي عصبي و روحي از پا درآمده
است.
شيرين دختر او در تمام مدت بيماري پدر روز و شب غمگسانه تيمار پدر مي د اشت و
از او با دلسوزي و مهرباني پرستاري و مواظبت مي كرد.
كالبد بي جان اديب را به بهشت زهرا بردند و در چهارمين گور از رديف 103 قطعه 91 به خاك سپردند؛ روانش شادباد.
محمد رضا شجریان در مهر ماه 1319 در شهر مقدس مشهد متولد شد و از چهار سالگی به خوانندگی علاقمند بود و گاهگاهی در منزل زمزمه هایی می کرد و چون پدرش دارای صدای خوب و صاحب آواز بود، او را تشویق می کرد و از وی می خواست که برای او بخواند و او با لحن کودکانه اش برای پدر می خواند، در اوایل از هر کس چیزی یاد می گرفت و آوازهای خوانندگان معروف را دنبال و از سبک آنان پیروی می کرد و چون دارای صدایی صاف و رسا بود، در سال 1337 رادیوخراسان او را برای همکاری در رشتۀ آواز دعوت کرد و شجریان در آغاز کار بدون همراهی ساز با خواندن اشعار لطیف عارفانه جلب توجه دوستان را نموده، دیری نپایید که آوازۀ شهرت او به تهران رسید و برای اجرای برنامه هایی در ((گلها)) توسط روانشاد داوود پیرنیا دعوت شد در سال 1345 در این برنامه همکاری اش را شروع کرد و اولین برنامه اش ((برگ سبز)) شماره 216 در مایه افشاری بود که به همراهی سنتور شادروان رضا ورزنده اجرا شد و پس از آن در بیش از یکصد برنامه گلها و برگ سبز شرکت جسته و در حدود 250 برنامۀ دیگر را در رادیو اجرا نموده است. او تقریباً 75 تصنیف جدید وقدیم راکه اکثر آنها توسط موسیقیدان های معروف بازسازی شده اجرا نمود که هر یک از آنها از لطافت و شیوایی خاصی بهره مند است. شجریان در میان شعرای ایران به مولانا، سعدی و بابا طاهر عشق می ورزد ولی بیش از همه مرید حافظ است و بیشتر اشعار آوازهای خود را از این بزرگان شعر و ادب انتخاب کرده است. او از سال 1345نیز با استاد احمد عبادی آشنا شد وشاگردی و دوستی او را برگزید و از سال 1346درکلاس استاد مهر تاش تعلیم شیوه و سبک ایشان را فرا گرفته و از سال 1350 با استاد فرامرز پایور آشنا شده و تعلیم سنتور و ردیفهای آواز استاد ضبا را دنبال کرده و از سال 1352نزد استاد عبدالله دوامی کلیۀ ردیف های موسیقی کلاسیک و اصیل ایرانی و تصانیف قدیم وشیوۀ تصنیف خوانی را آموخته در سال 1354 به استاد نور علی خان برومند مراجعه نمود؛ سبک و روش خوانندگی سید حسین طاهر زاده را فرا می گیرد و در خلال این ایام نیز شیوۀ خوانندگی: اقبال السلطان، تاج اصفهانی، ظلّی، ادیب خوانساری، قوامی وبنان را از روی صفحات و نوار ها به دقت دنبال کرده و به رمز و راز و شیوه های خاص هر یک از آنان به گونه ای راه یافته وآشنا شده که از عهدۀ اجرای هر یک از آن سبک ها به خوبی بر می آید. از سال 1354 تدریس هنر جویان را در رشتۀ آواز در دانشکدۀ هنر های زیبای دانشگاه تهران به عهده داشت و تا سال 1358 که این رشته تعطیل شد به تعلیم دانشجویان مشغول بوده است. شجریان از اواخر سال 1357 تا تیر ماه سال 1358 مجموعاً 5 سرود میهنی خواند که از طریق نوار کاست عرضه شده واز این تاریخ به بعد همکاری خود را با هیچ سازمانی دولتی ادامه نداده در خانه به تحقیق وتدوین ردیفهای آواز وگاهی هم تدریس هنر جویان قدیمی اش ادامه می دهد. او از حزب و حزب بازی سخت متنفر و مبرا از کلیۀ فعالیت های سیاسی بوده و هدفش فقط اعتلای فرهنگ و ادب و موسیقی ایران زمین می باشد و هنر خود را فقط برای پیشبرد و حفظ موسیقی سنتی وطنش ایران می خواهد و هیچوقت هنر خود را برای ایدئولوژی خاص و یا گروهی ویژه به کار نگرفته است.
بیژن ترقی، شاعر و ترانه سرای سوخته یی که زبان شعر، زبان احساس و عواطف انسان های آگاه است، که ترانه هایش بر جان آدمی می نشیند و شوری به پا می کند و هر چه از این شاعر توانا وگرانمایه، مایه گذاشته شود باز هم کم است. بیژن شعری در وصف هنرمند گرامی، محمد رضا شجریان سروده که چنین است:
با یاد دوست هنرمند محمدرضا شجریان
شب است و ساغر شوقم زباده گلگون است ولی چه سود که در جام زنـدگـی خون است
ز سـوی قمـریکــان شکسته بال چمــن هـر آنچه نغمـه بگوشم رسیده محزون است
سرود سرمدی ای دوست لحظه یی سر کن کـه غم نموده کمیـن در پی شبیخون است
چــه گـوهــری بکمـال تو کار بـرده فلک کـه هــر هنــر که تورا داده در مکنون است
ندارد این همـه شور و نشـاط و سر مستی شــراب اگر چــه ز خمخانۀ فلاطــون است
قلــم ز نیشکـر است و رقم ز سـودۀ مشک ز بسکه خـط تو شیرین شنگ و موزون است
پریوشان خط و خلق و بانـگ و نغمه وشعر به هم برآمده ای دوست این چه افسون است
تو کوله بار هنـر بسته می روی شب و روز اگـر چه فاصلـه ها کوه و دشت و هامون است
شجـر که پاک بود میوه اش شکر ریز است گر کــه پـاک بود طــالـعش همـــایون است
بـــه شعــر حـافظ و آوای دلکــش بیـژن اگـر که جـان دهد از شوق باز مغبـــون است
محمد رضا لطفی در سال 1325 شمسی در شهر گرگان متولد شد. پس از فراگیری اصول اولیه نوازندگی و اتمام دوران تحصیل به تهران آمد و در هنرستان شبانه موسیقی ملی مدت پنج سال به شاگردی حبیب الله صالحی و استاد علی اکبر شهنازی درآمد. در این دوران با تئوری موسیقی علمی و ردیف میرزاحسینقلی و آثار علینقی وزیری آشنا گردید و در فعالیتهای ارکستری هنرستان روزانه شرکت کرد و سپس به عنوان نوازنده تار در ارکستر صبا که زیر نظر حسین دهلوی مسئول هنرستان اداره می شد به فعالیت پرداخت، آشنایی باردیف آوازی استاد عبدالله دوامی ردیف دان برجسته، او را مرید این استاد گوشه گیر کرد تا آنجا که تا واپسین لحظات عمر استاد از ایشان کسب فیض می نمود. وی کلیه ردیف های آوازی و تصنیف های قدیمی ایرانی را با همه دشواری هایی که در این راه بود با سخت کوشی فراوان آموخت و در ضبط ردیف های استاد مجدانه کوشید.
شور و اشتیاق پرداختن به موسیقی ایران زمین، او را داشت تا پس از اتمام خدمت نظام وظیفه وارد دانشکده هنر های زیبا گردد و افتخار شاگردی موسیقی خاصه نورعلی برومند و محمد تقی مسعودیه را داشته باشد. پس از پایان تحصیلات دانشسگاهی به فعالیت در مرکز حفظ و اشاعۀ موسیقی ملی ایران که در آن دوران مستقیماً با نظر استاد نورعلی برومند هدایت می گردید پرداخت. ره آورد او از این دوران آشنایی با شیوه ها و ارزش های موسیقی کلاسیک ایران و ردیف میرزا عبدالله نیز دگرگونی بنیادی مهم در نگرش وی بود.
در همین دوران بود که به شاگردی استاد سعید هرمزی نوازنده سه تار در آمد و در این راه به جان کوشید.
محمدرضالطفی پس از کناره گیری از مرکز حفظ واشاعه موسیقی مدت دو سال در گروه گردآوری و شناخت موسیقی بومی رادیو تلویزیون ملی ایران به کار تحقیقاتی پرداخت واز سال 1353 به عنوان عضو هیئت علمی در استخدام دانشکده هنرهای زیبا درآمد و تداوم کار خود را در همین دوران با واحد موسیقی رادیو آغاز کرد و گروه شیدا را تأسیس نمود.
در طول فعالیت گروه در این مرحله که حدود چهار سال به طول انجامید آثار زیادی تولید و به مردم ارائه گردید از آن جمله است: آثار درویش، شیدا، عارف قزوینی، موسی معروفی، کنسرت نوا در باغ فردوس وجشن هنر شیراز، کنسرت سه گاه در جشن هنر طوس که با همکاری خوانندگان نامی چون محمدرضا شجریان وشهرام ناظری اجرا گردیده است. محمدرضا لطفی همراه با دیگر اعضاء گروه شیدا و عارف در هجدهم شهریور ماه 57 از رادیو تلویزیون استعفا داد و به جنبشانقلابی مردم ایران پیوست ودر طول مبارزات مردم، به تولید سرودها و تصانیف مهیج میهنی پرداخت. پس از پیروزی انقلاب مردم ایران، به همت او و اعضاء گروه شیدا و عارف و کانون هنری و فرهنگی چاووش و سپس هنرستان آزاد چاووش تأسیس شد.
محمدرضا لطفی پس از پیروزی انقلاب و استقرار جمهوری اسلامی ایران، مدت یک سال و نیم سرپرستی دانشکده هنرهای زیبا دانشگاه تهران راعهده دار بود وبیشتر فعالیت خود را در این امر دانشگاهی متمرکز نمود.
از آثار محمدرضا لطفی که از تاریخ 1353 تا 1362 ساخته عبارتند از: تصنیف (( بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید )) با صدای مرضیه و همکاری ارکستر بزرگ رادیو، (( سحر کی دمید )) با صدای مرضیه و ارکستر بزرگ رادیو، (( به یاد شادروان عارف با آواز شجریان وهمکاری ارکستر بزرگ رادیو، (( نامدگان و رفتگان )) با آواز شجریان و همکاری گروه شیدا، (( سپیده سحر )) با صدای وهمکاری ارکستر بزرگ رادیو، ((ای ز بهار تازه تر)) با صدای گلریز و همکاری گروه شیدا، (( باز آمدم باز آمدم )) با صدای هنگامه اخوان وهمکاری گروه شیدا، (( عید برعاشقان مبارک باد )) با صدای مرضیه با همکاری ارکستر بزرگ رادیو، (( عید آمد عید آمد )) با صدای سیما بینا و همکاری ارکستر بزرگ رادیو، (( ای حریفان )) با آواز شهرام ناظری با همکاری گروه سماعی و گروه شیدا، (( در این سرای بیکسی )) با آواز شجریان و همکاری ارکستر بزرگ رادیو، (( ناز لیلی )) با آواز شجریان وهمکاری گروه شیدا، (( سرود آزادی )) با صدای شهرام ناظری و همکاری گروه شیدا، ((تیغ باید )) با همکاری گروه کر و گروه شیدا، (( ای ایران )) با آواز شهرام ناظری و همکاری گروه شیدا، (( برخیز که دشمن به دیار آمده امروز )) با آواز شهرام ناظری و همکاری گروه شیدا، (( ای برادر )) با آواز شهرام ناظری و همکاری گروه شیدا، (( ار تو میهن )) با آوازشهرام ناظری و همکاری گروه شیدا، (( سپیده)) ( ایران ار سرای امید ) با آوازشجریان و همکاری گروه های کر و شیدا ، (( دشمن به میدان آمده )) با آواز شجریان و همکاری گروه شیدا، (( خیزکه امروز جهان از آن ماست )) با آواز شجریان و همکاری گروه شیدا، (( کاروان شهید )) با آواز شهرام ناظری و همکاری گروه شیدا، (( مژده )) با همکاری گروه شیدا، (( پیش دآمد ترک )) با همکاری گروه شیدا، (( پیش درآمد سه گاه )) با همکاری گروه شیدا، (( رنگ ترک )) با همکاری گروه شیدا، (( رنگ سه گاه )) با همکاری گروه شیدا، (( قطعه سپیده )) با آواز شجریان و همکاری گروه شیدا، قطعه (( کاروان شهید )) با آواز شهرام ناظری و همکاری گروه شیدا، قطعه (( پیروزی )) با آواز شهرام ناظری و همکاری گروه شیدا و موسیقی فیلم (( حاجی واشنگتن )) با آواز شهرام ناظری و همکاری گروه شیدا .
مرتضی نی داوود، در خانواده ای موسیقی دوست، در تهران چشم به جهان گشود. پدرش (( بالاخان )) نوازنده تنبک بود. مرتضی در سن پنج سالگی، نزد خود با تار آشنا شد و با زحمت، نواهایی از آن استخراج می کرد. پدرش به استعداد او پی برد و فرزند را نزد اساتید زمان به آموزش گذاشت. نخست نزد دو تن از تار نوازان گمنام به مدت کوتاه و سپس نزد میرزا حسینقلی، بزرگترین استاد زمانه به شاگردی رفت. محیط خانواده نی داود محیط آرامی آکنده از ساز و موسیقی بود به خصوص جوّ آن زمان که خالی از هر گونه موسیقی مبتذل و وارداتی بود، در پرورش ذوق وی سهم بسیاری داشت. نی داود پس از گذراندن دوره ردیف های میرزا، نزد بهترین شاگرد او درویش خان رفت و کار خود را ادامه داد. نی داود جوان، بهترین و محبوب ترین شاگرد درویش شد و ضمن اتمام دوره کلا سهای وی، سر پرستی قسمتی از اداره امورکلاس را به عهده گرفت و طی سال ها، به دریافت سه مدال از دست درویش خان نائل شد ( مس، نقره و طلا ).
بالاخان مایل نبود که موسیقی، پیشۀ آیندۀ نی داود شود لیکن موسیقی، تا سالها پیشۀ اصلی هنرمند جوان شد و برادرانش، موسی و سلیمان ( که چندی پیش فوت کرد ) نیز همراه او بودند. طی مجالست با هنرمندان در محافل مختلف، با نوازندگان ارزندۀ دیگری آشنا شد که بعدها جزو دوستان و همکاران هنری او شدند؛ نی داود جوان پس از چند سال، کلاس تعلیم تار را در خانۀ خود به صورت خصوصی دایر کرد و به تعلیم شاگردان پرداخت. از خصوصیات منحصر به فرد او، غریزۀ قوی او در کشف استعداد های جوان و ناشناخته بود و تعلیم آنان. قمر الملوک وزیری، غلامحسین بنان، ملوک ضرابی و چند تن دیگر از کسانی هستند که قسمتی ( یا همه ) از رشد و ترقی خود را مدیون مساعی نی داود هستند. در این سال ها، او به همراه قمرالملوک وزیری کنسرت های متعددی در تهران، شیراز، اصفهان، همدان و مشهد برپا کرد و در همدان به همراه عارف قزوینی کنسرت های متعددی داد که بسیار مورد توجه واقع شد. نی داود جوان در حدی از رشد و تعالی بود که اساتید کهنسال و زبدۀ موسیقی نیز با رغبت همراه وی می نواختند و کنسرت می دادند ( از جمله : طاهر زاده، حاج خان، نایب اسداله و درویش خان ). در تهران ، همراه با پبانوی مرتضی محجوبی و آواز تاج اصفهانی کنسرتی از طرف روزنامۀ ناهید داد و تاج در حضور فرخی یزدی مدیر روزنامه طوفان این شعر فرخی را بخواند و آواز این طلبۀ جوان بسیار مورد توجه واقع شد:
فرخی از زندگانی خوش است به نانی گر نرسد آن هم اضطراب ندارد
هنگام وفات درویش خان نیز به همراه پیانوی مرتضی محجوبی و آواز دوامی و طاهر زاده، کنسرتی به یاد درویش داد. از سال 1307 که دوباره ضبط صفحه در ایران رواج یافت، نی داودصفحاتی از خود به یادگار گذاشت که بسیاری از آن ها ماندگار ترین آثار موسیقی ایرانی هستند. غیر از تکنوازی هایش، مهمترین صفحات او همراه آواز قمر الملوک وزیری است، غیر از این ها، نی داود چندین تصنیف از عارف را به همراه قمر در این صفحات خوانده است و نظر به اینکه این تصانیف در زمان عارف پر شده است، از لحاظ درستی اجرا، اصیل تر و معتبر تر از اجراهایی است که در سالهای بعد از این آثار شد ( از جمله: ((گریه کن که گر)) در مایه دشتی که به یاد کلنل محمد تقی خان پسیان سروده شده است. و (( چه شور ها )) ( در شور ). در این صفحات ( که بسیاری از آنها دوباره با آواز ملوک ضرابی کاشانی ضبط و منتشر شد ) ویولون موسی خان نی داود: ضرب رضا روانبخش و پیانوی مرتضی محجوبی، ساز نی داود و آواز قمر را همراهی کرده است. از زیباترین تصانیفی که در آن دوره حاصل این همکاری بود، تصنیف دشتی (( آتشی در سینه دارمجاودانی)) استکه شعر آن از پژمان بختیاری است. نی داود، پس از تعطیل کلاس خود در خیابان ناصریه ( ناصر خسرو امروز )، با اجازه وزارت فرهنگ آن روز، در کوچه بختیاری ها در خیابان علاء الدوله ( فردوسی امروز) مدرسه ای دایر کرد که آن را به یاد استاد خود، مدرسه درویش نامید. در این مدرسه تار، سه تار، ویولون و آواز تدریس می شد. نی داود با نیروی بسیار زیاد و دلسوزی به کلاس تدریس پرداخت و تا سال ها، تا زمانی که ضعف و پیری بر او غلبه نکرده بود به کار تدریس ادامه می داد. معروفترین کسانی که در این مدرسه به تعلیم موسیقی پرداختند یا معلومات خود را تکمیل کردند عبارتند از: قمرالملوک وزیری و ملوک ضرابی کاشانی ( آواز )،حسن عذاری ( استاد تار و موسیقیدان به نام آذربایجان)، ارسلان درگاهی (سه تار )، حسین سنجری ( تار ). لازم به ذکر است که ویولون در این مدرسه به شیوه کمانچه کش های قدیم تدریس می شد و طرز آموزش و نواختن، همان روش حسین خان اسماعیل زاده و علیرضا خان چنگی بود .
از سال 1319 که رادیو اقتتاح شد، وی به همراه بزرگانی چون: صبا، قمر، محجوبی، شهنازی، درگاهی، روانبخش، سماعی و دیگران به نوازندگی پرداخت. اما هیچگاه از رادیو و طرز اداره آن تشکیلات راضی نبود و عاقبت از آنجا بیرون آمد و دیگر به رادیو باز نگشت و تا سال ها، علیرغم عدم رضایت باطنی او، از نوارهای سابقش استفاده می شد. در سال های بعد، نسل جدیدی از تار نوازان و سه تار نوازان به جای او و شهنازی و درگاهی آمدند که مشهورترین آنها جلیل شهناز، احمدعبادی، لطف الله مجد و فرهنگ شریف هستند. نسل جدیدی که همراه با خود، شیوه یی از نوازندگی را آوردندکه با قدما تفاوت بسیار داشت.
نی داود در این سال ها، از آنجا که دیگر در اداره رادیو کاری نداشت و مدرسه موسیقی او نیز به خاطر غیر انتفاعی بودنش، کفاف تأمین معاش او را نمی کرد، به تجارت پرداخت و فعالیت خود درزمینه موسیقی به همان مدرسه منحصر کرد. روش تعلیم او در مدسه همان روش تدریس میرزا حسینقلی و درویش بود و مبانی آموزش و اجرای موسیقی سنتی، دقیقاً همان بود که نی داود خود در کودکی و جوانی از این اساتید آموخته بود. در آن سال ها، او و چند تن دیگر مانند: سعید هرمزی، نور علی برومند، سلیمان امیر قاسمی، عبداله دوامی، ارسلان درگاهی کسانی بودند که آرام و بی صدا، شیوۀ قدیم را حفظ کردند و تعلیم دادند. مرتضی خان نی داود در فاصله سال های 1355 – 1325 عملاً دیگر در رادیو و سازمان های دولتی مربوط به موسیقی ظاهر نشد و فقط دو سه بار به دادن کنسرت پرداخت که آخری آنها در مرداد سال 1338 به یاد قمرالملوک وزیری بود.
مهمترین خدمت نی داود، ضبط ردیف های موسیقی ایران در نوار است که از مهمترین مراجع برای پژوهش موسیقی سنتی به شمار می آید. در دهه 1350 رادیو از او دعوت به این کار کرد. نی داود باوجودکهولت سن، پذیرفت و طی ماه ها کار، تعداد 297 نوارآماده شد که شامل تمام محفوظات این پیر استاد بود از آموخته هایش. و شامل گوشه هایی مهجور که اکثر موسیقیدانان میانسال و جوان ایرانی را با آنها آشنایی نبود. جالب توجه این که نی داود، با اینکه از طرف مسئولین رادیو اصرار فراوانی شده، در قبال این زحمت طاقت فرسا هیچگونه هدیه و پولی را نپذیرفت واظهار داشت: (( من برای وطنم ایران این کا ررا کرده ام ... دلم به همین خوش است. دیگر موسیقی ما نمی تواند پایمال بدخواهان شود )).
در اواخر دهۀ 1350، استاد پیر به همراه فرزند و خانوادۀ خود به خارج از کشور مهاجرت کرد و اکنون نیز در آن سوی آب ها، به یاد ایران و موسیقی است و هنوز می نوازد، با موسیقی و برای موسیقی زنده است و می گوید اگر روزی دستهایم از کار بیفتد، خواهم مرد. مرتضی نی داود، از لحاظ ارزشیابی موسیقیایی، یک نوازندۀ کامل العیار موسیقی سنتی ایران است و ادامۀ منطقی راه افرادی چون: آقا غلامحسین، میرزاحسینقلی و درویش خان. هرگاه صفحات نی داود شنیده شود این پیوستگی عمیق و ریشه دار بیشتر مشخص می گردد. از امتیازات خاص نی داود در نوازندگی، پنجه و مضراب بسیار پر قدرت اوست که در بین نوازندگان هم عصرش به ندرت نظير او یافت می شود. به خصوص در نواختن ضربی ها که نی داود در آن، مهارت کاملی را داراست ( به خاطر فراگیری تنبک در حین آموزش که از ارکان آموزش موسیقی سنتی در قدیم بوده است). صدادهی درخشان تار از ویژگی های نوازندگی اوست. مهمترین خصیصۀ نی داود، ایمان او به مبانی موسیقی سنتی و اجرای اصیل و درست آن ها و پرهیز از اختلاط کورکورانه موسیقی غربی با ایرانی و پرهیز شدیدتر از بدعت گذاری های نابخردانه در نوازندگی. در تصنیف سازی و ساختن پیش درآمد، چهار مضراب و رنگ نیز نی داود تابع قدما است و ساخته هایش در سبک درویش خان و رکن الدین مختاری است ولی از لحاظ ارزش و زیبایی، همطراز بهترین آنها نیست. خلاقیت و سازندگی او هنوز هم ادامه دارد و جای آن است که این نوارها از طرف نزدیکان اوبه درستی ثبت و ضبط شود و به یادگاربماند. و سخن آخر، آنچه که نی داود را جانشین خلف برای درویش می سازد، اخلاق انسانی و نجابت عظیم اوست که همواره مورد نقل و تأیید اساتید موسیقی بوده است. خوشرویی، حوصلۀ زیاد، عزت نفس و مناعت طبع او به خصوص هنگام کنسرت هایش ( که همۀ آنها به نفع امورات خیریه و ایتام بود ) و عدم استفاده مادی از مدرسه اش، آن هم در زمانی که موسیقی را وسیله یی برای تجارت قرار می دادن، وی در این جایگاه رفیع مستحکم تر می سازد.
جلال ذوالفنون به سال 1316 شمسی در شهر آباده، میان مردمان خونگرم و مهمان دوست جنوب، دیده به جهان گشود. زخمه های سه تار پدرش، که ازعاشقان موسیقی اصیل ایرانی است و نغمه های دلنشین ویلن برادرش، محمود ذوالفنون، از بدو تولد وی نوازشگر گوش و جلا دهندۀ روح حساس او بود و همین امر موجب گردید تا جلال در سن ده سالگی به فراگیری موسیقی روی آورد. وی که تحت تأثیر پدر هنرمندش قرار داشت، علاقۀ زیادی به نواختن سه تار داشت و موسیقی را با این ساز آغاز کرد و پس از مدتی در هنرستان ملی موسیقی ثبت نام نمود تا موسیقی را با اصول علمی بیاموزد. ولی چون در هنرستان به سه تار اهمیت چندانی نمی داند، دلسرد شده و مدتی را روی ساز دیگر گذراند تا اینکه پس از مدتی تصمیم می گیرد به جای سه تار، تار را جهت آموزش و نواختن انتخاب نماید و با تمرین و نواختن این ساز، متوجه می شود که می تواند ویلن را هم تمرین کند و استعداد نواختن آن را دارد لذا از برادرش که استاد ویلن بود شروع به فراگیری این ساز را می نماید. برادرش که استعداد و علاقه وی را می بیند، اورا به شاگردی می پذیرد ولی جلال برای دل خود نیز گهگاهی سه تار می نواخت و استاد هنرستان، موسی خان معروفی نیز در زمینۀ تکنیک سه تار هر وقت فرصت می یافت راهنمایی هایی به او می کرد.
جلال مدت هشت سالی که در هنرستان بود، تار، سه تار و ویلن را در کنار هم آموخت. و پس از پایان دورۀ هنرستان به استخدام ادارۀ هنرهای زیبا که بعداً به وزارت فرهنگ و هنر و وزارت آموزش عالی تبدیل شد در می آید و در کادر آموزشی آن سازمان به تدریس موسیقی مشغول می شود. چندی بعد که رشتۀ موسیقی در دانشگاه تهران دائر شد به دانشگاه رفته و در آنجا که آموزش به صورت سنتی یعنی سینه به سینه بود با مرحوم نورعلی خان برومند و دکتر داریوش صفوت که استادان دانشگاه بودند آشنا و نحوۀ کار ایشان باعث گردید که برداشت تازه یی از موسیقی ایرانی بنماید. در این زمان بود که جلال متوجه می شود موسیقی ایرانی را می تواند با حالتهای خاص خود و به نحوی که تا حدی مورد پسند اهل فن و اساتید باشد اجرا کند و چون تار و ویلن را زبان گویایی برای بیان احساس خود نمی دید لذا از سال 1346 کار خود را روی سه تار متمرکز می کند و خودش در این باره می گوید: (( سه تار سازی است خوش صدا ودلنشین و از نظر نوازنده نیز سازی است کامل، با وفا و فرمانبردار.)) از این به بعد تمام فکر و حواس وی به دنبال سه تار و نواختن بود و هر امکانی را که به دست می آورد برای پیشبرد این ساز به کار گرفت. از نوارهای مرحوم ((صبا )) و مرحوم (( ارسلان خان در گاهی )) استفاده کرد و از راهنمایی های ارزشمند دکتر (( داریوش صفوت )) نیز بهرۀ فراوان برد.
پس از اتمام دانشگاه، همکاری خود را با مرکز حفظ و اشاعۀ موسیقی ایرانی که در واقع مکمل موسیقی دانشگاه تهران بود شروع نمود. ضمناً در دانشگاه، موسیقی ایرانی را تدریس کرد. جلال ذوالفنون در مرکزحفظ و اشاعۀ موسیقی ایرانی از راهنمایی های مرحوم (( یوسف فروتن )) و مرحوم (( سعید هرمزی )) که از نوازندگان قدیمی سه تار بودند و هر یک چند صباحی در مرکز نامبرده تدریس می کردند استفاده کرده و در آن مرکز به کار تحقیق و تدریس موسیقی ایرانی مشغول می گردد و به منظور ارائه موسیقی ایرانی در خارج از کشور، سفرهایی به ممالک: اروپایی و ژاپن می کند و با هنرمندان بزرگی آشنا می شود که از لحاظ گسترش هنری، برای وی مغتنم واقع می گردد. جلال ذوالفنون، رفته رفته متوجه می شود که در میان سازهای ایرانی، سه تار ارزش والایی دارد و این ارزش را باید کشف کرد و به کار گرفت و این که موسیقی سازهای دیگر روی این ساز نواخته شود کافی نیست بلکه موسیقی سازهای دیگر را باید به زبان سه تار ترجمه نموده و بعد روی سه تار آورد و این امررا به گونه یی انجام داد که در خور ارزش والای این ساز باشد.
جلال معتقد است: (( در زمینۀ فراگیری موسیقی ایرانی به یکی دو استاد نباید اکتفا کرد بلکه باید هر جا که از موسیقی ایرانی خبری هست سری زد و توشه یی بر گرفت تا شخصیت هنری رشد کند و بال و پر بگیرد و بتواند پرواز کند و در چنین شرایطی است که می توان اثر قابل توجهی بوجود آورد و در واقع از مرحله ابتدایی هنر به مرحلۀ تحقیق و خلاقیت رسید )).
کار جلال ذوالفنون، در موسیقی بیشتر در زمینۀ تدریس وتحقیق بوده وقدم های با ارزشی در این زمینه که نتیجۀ تجربیات چندین سالۀ وی در رشتۀ موسیقی سنتی ایران است برداشته و آنها را تدوین و آمادۀ چاپ نموده و امیدوار است در راه زنده نگهداشتن موسیقی اصیل ایرانی قدم مؤثری باشد.
تألیفات:
1 – آنالیز و بررسی قطعاتی از درویش خان، ( به مناسبت پایان نامۀ دوره لیسانس ).
2 – آموزش موسیقی ایرانی بر اساس تکنیک سه تار در چهار جلد، همراه با نوار، این کتاب از نظر محتوای چکیده یی است از موسیقی ایرانی که سعی شده است از نظر آموزش، پاسخگوی نیاز هنرجویان موسیقی ایرانی باشد
3 – مقاله های پراکنده یی در زمینۀ سه تار و بررسی موسیقی ایرانی از نظرتاریخی و اجتماعی.
ابوالحسن صبا به سال 1281 در تهران متولد شد. ابتدا در کودکی نزد پدرش کمال السلطنه با تعلیم سه تار آشنایی پیدا کرد و سپس ضرب را نزد یکی از بستگانش شروع کرد و چندی بعد نزد حاجی خان نوازندۀ مشهور ضرب آن زمان تکمیل نمود.
صبا اصول نواختن سه تار را از آقا میرزا عبدالله و غلامحسین درویش آموخت و پیش از آشنایی با ویلن، نزد حسین خان اسماعیل زاده به فراگرفتن کمانچه همت گماشت و ویلن را نزد حسین خان هنگ آفرین و در سال 1302 به کلاس درس کلنل وزیری، در مدرسۀ عالی موسیقی رفت. با علاوه بر این سازها با نواختن سنتور نیز آشنایی کامل داشت بطوری که بعدها با همکاری حبیب سماعی، جان تازه یی به این ساز ایرانی دادند. صبا تا آن زمان که در قید حیات بود، همیشه با فروتنی ترجیح می داد او را فقط یک نوازنده بشناسند، اما او هنرش در نوازندگی تنها خلاصه نمی شد زیرا علاوه بر نوازندگی سازهایی چون: ویلن، کمانچه، سه تار، قانون، تار، سنتور،پیانو، فلوت، نی، ضرب و دف، نقاشی، ادبیات، نجوم و پرورش گل و صنایع ظریفه آشنایی تام داشت.
روح الله خالقی معتقد بود که صبا در کار موسیقی استعداد ذاتی دارد و به همین منظور هم کمتر موسیقیدان ایرانی است که مثل او با بسیاری از سازها آشنایی داشته باشد و بتواند مانند او آنها را بنوازد به طوری که یک نفر موسیقیدان ایتالیایی که در زمان حیات صبا با او ملاقات کرده است درباره اش می گوید: (( این مرد به تنهایی یک ارکستر کامل است)).
صبا مردی بود پاک نهاد، خوش برخورد و دور از تکبر و در اوان جوانی در قورخانه کار می کرد و با توجه به حقوق قابل ملاحظه یی که به او می دادند ولی او موسیقی را بیشتر راغب بود و کارهای فنی را که در قور خانه نظیر : نجاری، ریخته گری، سوهان کاری و غیره آموخته بود بعد ها در ساختن آلات و ادوات و اسباب موسیقی به کار گرفت و به خصوص بیشتر مواقع در کارگاه نجاری که متعلق به دوستش در کوچه ظهیر الاسلام نزدیک منزلش بود می رفت و در آنجا به تعمیر یا درست کردن آن ادوات می پرداخت.
زندگی صبا آن رفاهی را که باعث فراغ بالش در پرداختن کامل به نوازندگی باشد در اختیار او نگذاشت و از سال 1310 بطور جدی و مداوم به تعلیم موسیقی به شاگردانش بپردازد که به حق هم شاگردان خوبی تربیت کرد و تحویل جامعه موسیقی ایران داد.
آثار صبا را می توان به دو دسته تقسیم کرد. دستۀ اول شامل: اجراهای ویلن، سه تار، تار. که اکثر آنها به صورت صفحه در دست است. دستۀ دوم شامل: تصنیف ها، آهنگهای گرد آوری شدۀ محلی و آثار تئوریک. صبا کتابی تحقیقی دربارۀ شناسایی ساز های ایرانی و تاریخچۀ آنها نیز تألیف کرده است. اکثر موسیقیدانان بزرگ و معروف ایران نظیر: حبیب سماعی، حسین تهرانی به راهنمایی او با موسیقی علمی آشنا شدند و شاگردانی نظیر: مهدی خالدی، علی تجویدی، حبیب الله بدیعی، فرامرز پایور، مجید وفادار از شاگردان سر شناس او می باشند ودیگر که گفته می شود طبق یک آمار تقریبی نزدیک به دوهزار نفر ازمحضر استاد صبا در رشته های: ویلن،کمانچه ،سه تار، تار، سنتور، قانون، ضرب، فلوت تربیت شده اند. استاد ابوالحسن خان صبا نه فقط لز جمله بزرگ موسیقیدانان ایران است که راه جدید موسیقی ملی و سنتی را نوشتن کتاب ها و متدهای گوناگون هموار کرد، بلکه فصل جدیدی در ترانه وتصنیف سازی گشود که سالها مورد تقلید قرار گرفت.
یکی از خدمات ارزندۀ استاد ابوالحسن صبا، گردآوری و اجرای درخشان ترانه های بومی به موسیقی اصیل ایرانی است.
از آثار صبا: ((زنگ شتر))، ((کاروان))، ((زرد ملیجه)) (گنجشک زرد)، ((بزندان)) در ((شوشتری))، ((درقفس))، ((کوهستانی))، ((رقص چوبی قاسم آباد))، ((به یاد گذشته)) در دشتی و چهارمضراب های مختلف را باید نام برد.
صبا از بیماری قلب همیشه رنج می برد و همین بیماری، عاقبت در شب جمعه بیست و نهم آذرماه 1336 باعث فوت آن مرد هنرمند و افتخار آفرین ایران گردید. روانش شاد.
شادروان جواد بدیع زاده، طی دو سفری که در سفر اول با ابوالحسن خان صبا، اسماعیل مهرتاش، فرهاد میرزا معتمد و در سفر دوم که او بود و استاد صبا، مرتضی خان محجوبی، تاج اصفهانی، ملوک ضرابی، ملکه حکمت شعار و طاطایی جهت پر کردن صفحه به سوریه و لبنان سفر کرده بوده می نویسد: (( برای پر کردن صفحه و ضبط آهنگ های محلی ایران زحمات و مشقات فراوانی هنرمندان متحمل می شدند از جمله در اولین سفری که به کمپانی (سودوا) به همراه صبا عازم حلب و بیروت شدیم، بعد از اقامت کوتاهی در بغداد با یک ماشین که رانندۀ آن مرد عربی بود به طرف شام حرکت کردیم و برای رسیدن به این مقصد می بایست از صحرای شام عبور کنیم در این راه تا رسیدن به مقصد هیچ آبادی و یا شهری قرار نداشت. رانندۀ عرب چون از صحرا و وضع آن بی اطلاع بود تا نزدیک غروب در حدود ده، دوازده ساعت صحرای شام را با اتومبیلی که در اختیار ما بود طی کرد، نزدیک غروب در محلی از صحرا قرار گرفتیم که نه راه پس داشتیم و نه راه پیش. گم شدن در صحرا در آن مواقع که صحرا مثل دریا و اقیانوس می باشد حکم مرگ را دارد و رانندۀ عرب راه اصلی و جاده را به علت بی اطلاعی گم کرده بود و برای ما بی اطلاعی مساوی با مرگ بود. در وسط صحرا جنبنده یی پیدا نمی شد جز خار مغیلان که غذای شتران است. من .صبا و دیگر همراهان مدت چهار شبانه روز در آن محل نامشخص ویلان و سرگردان منتظر رسیدن مرگ بودیم ولی بخت یاری کرد و بالاخره در چهارمین روز سرگردانی در حدود ساعت 12 شب، صبا که از ماها باهوش تر بود گفت: (( صدای حرکت ماشینی را می شنوم )) وگوش خود را به زمین گذاشت ودوباره گفت: (( صدای حرکت ماشین را حس می کنم)) ودر همان لحظه روزنۀ کوچکی ازامید به گوشۀ چشم ما باز شد. بعد از چندی از افق در صحرا روشنایی دمید و باز پس از چندی نوری تمام صحرا را مثل روز روشن کرد و در فاصله یی دور از ما ایستاد. خود را به سرعت به ماشین بزرگی که مثل ماشین های بزرگ دو طبقه یی که فعلاً در تهران در جریان است رساندیم و بعد از لحظاتی ابتدا رانندۀ آن ماشین و بعد تمام مسافرین از آن ماشین بزرگ پیاده شدند که ببینند این بخت برگشته ها ی گمگشته راه از چه قماشی هستند. همگی شاد و شنگول شدیم. صبای مرگ به چشم دیده و به جان آمده، وسط صحرای شام ویولون را برداشت و در مایۀ (( سه گاه )) درآمدی کرد و من نیزحال گمشدۀ خود را باز یافتم و در همان مایه ودر همان حال غزل زیر راخواندم:
باز آی ساقیا که هواخواه خدمتم
مشتاق بندگی ودعاگوی دولتم
من کز وطن سفر نگزیدم به عمر خویش
در عشق دیدن تو هواخواه غربتم
معلوم است که وسط صحرای شام، غزل حافظ با ساز صبا چه عالمی پیدا کردیم، لازم به توضیح نیست. آنگاه همگی سوار اتوبوس صحرایی شدیم و من در کنا ر صبا نشستم و به صبا گفتم: (( چها مضرابی که وسط صحرا زدی ارتجالاً و بداهتاً زدی یا سابقه داشت))، گفت: (( مختصری در مغزم بود و چندان بی سلبقه نبود))، گفتم: (( چهار مضراب خوبی))، یادداشت کن تا از خاطرت محو نشود تا به موقع خود ضبط کنیم. گفت:(( این چهار مضراب را من زنگ شتر نام گذاشتم که چندی است در خاطر دارم و به شاگردان خود تعلیم می دهم و بلافاصله توی اتوبوس قوطی سیگار خود را در آورد و روی قوطی سیگار چهار مضراب را نوشت و این همان زنگ شتری است که صبا در صفحات کمپانی ((سودوا)) آن را ضبط کرده و روی صفحه نوشت به یاد ((غزاله))، ( غزاله نام دختر صبا است ) و اکنون پس از سال ها این چهارمضراب به چند رقم با ارکسترهای گوناگون ضبط شده و در واقع تمرین نوازندگان سازها است)).
به سال 1276 شمسی در تهران خیابان ایران کوچه نصیر حضور، در خانواده یی هنرمند دیده به جهان گشود. و چون روز عید قربان به دنیا آمده بود به او حاجی علی یا حاجی مطلق می گفتند. پدر بزرگش علی اکبر فراهانی یکی از نوازندگان بنام و استاد دوران ناصری بود و کنت دو گوبینوی فرانسوی که در زمان حیات آقا علی اکبر فراهانی در تهران می زیست می نویسد: (( در میان طبقات متوسط معروفترین نوازندگان تار، علی اکبراست که خیلی خوب تار می زند و من دیده ام اروپاییانی که هیچ به موسیقی مشرق زمین توجه نداشته اند در موقع شنیدن ساز او دچار تأثر شده اند)).
پدرش آقا حسینقلی معروف به جناب میرزا، یکی از اساتید زبر دست تار، عمویش آقا میرزا عبدالله، پدر موسیقی سنتی ایران که ردیف موسیقی ایرانی را در هفت دستگاه: (( شور، ماهور، سه گاه، چهارگاه، همایون، نوا و راست پنجگاه ))، تنظیم کرد و به شاگردان خود آموخت که میراثی گران بها است برای ما. پسر عمویش استاد احمد عبادی، استاد سه تار و دو برادر کوچکتر از او محمد حسن خان و عبدالحسین شهنازی نوازندۀ تار، همسران دو خواهرش باقرخان نوازندۀ کمانچه و رضاخان نوازندۀ تار و عده یی دیگر از افراد این خانواده که در موسیقی سنتی و اصیل ایرانی شهرت دارند می باشد. علی اکبر شهنازی در میان خانواده هنرمند خود، از سن پنج سالگی زیر نظر پدر هنرمندش آقا حسینقلی مشغول نواختن تار شد و مدت شش سال ردیف ها را از پدرش آموخت و با استعداد زیادی که در این خانواده ارثی بود توانست در مدت کوتاهی از نوازندگان خوب گردد به طوری که از سن چهارده سالگی کلاس موسیقی پدرش را به تنهایی اداره می کرد و درسها و ردیف هایی را که از پدر آموخته بود به شاگردان تعلیم می داد.
پس از فوت پدر، علی اکبر غالباً با عموی خود میرزاعبدالله دو به دو و ساعتی تار می زدند اما بعدها که میرزا عبدالله به رحمت ایزدی پیوست او شاگردان کلاس های پدر خود را به تنهایی تحت تعلیم قرار داد و به راستی هم به شایستگی توانست جانشین پدر و عموی خود گردد، به طوری که از شاگردان قدیمی او می توان از: میرزا حسن خان مشار، میرزا عیسی خان خاتم، باصرالدوله، منتظم الحکماء و حاج محمد آقا و از جدیدی ها: حمید وفا، لطفی، دلنوازی، فرهنگ شریف و ناصر آذر نام برد. استاد علی اکبر خان شهنازی نغمات و آهنگ های فراوانی ساخت که از جمله بهترین پیش درآمدها محسوب می شد. از جمله: پیش درآمد ((شور)) ی است به وزن 4/2 در (لا) که بسیار زیبا است، ولی چون نوار و صفحه در آن زمان در ایران موجود نبود از بین رفت.
استاد علی اکبرخان شهنازی در سال 1345 مدت پنج سال تمام دستگاه های موسیقی ایرانی را که از قدیم به ارث رسیده بود اجرا و همه را به صورت کاملاً مرتب آماده کرد، استاد بیشتر روی اشعار شعرایی نظیر: ملک الشعرای بهار، حسین مسرور، وحید دستگردی و امیر جاهد آهنگ گذاشته و باخوانندگانی نظیر: اقبال السلطان، حسینقلی خان نکیسا، رضا قلی ظلّی، طاهرزاده و ادیب خوانساری همکاری داشته و در اوایل در رادیو با اعضاء ارکستری که عبارت بودند از: ابراهیم منصوری، یگانه، یوسف زاده کار می کرده ولی بعداً به طورتکنواز با رادیو همکاری داشته. یکی از خاطرات خوش استاد شهنازی که همیشه از آن با افتخار یاد می کرد این بوده که در ساعت 5 بعد از ظهر روز 21 آبانماه 1353 موزۀ صبا در خیابان ظهیرالاسلام به دست او گشایش یافت و می گفت این برای اولین بار در خاورمیانه است که یک چنین کار فرهنگی صورت تحقق به خود گرفته است. با گشایش (( خانه صبا )) نه تنها نسل معاصر بلکه نسل های آیند، فرصت آن را خواهند داشت تا از مجرای صحیح، یادگارهای صبا را که برجای مانده، مشاهده وحضور او را در وجود خویش زنده تر احساس کنند و آن همه زحماتی را که در جهت فرهنگ و تعالی موسیقی ملی و سنتی ایران متحمل گشت ارج گذارند.
استاد شهنازی یکی از دوستان نزدیک عارف بود و همراه با صدای او آهنگ های بسیاری نواخت و دربارۀ او می گفت:(( عارف دارای دو دانگ صدا بود ولی خیلی با حالت و گرم می خواند به طوری که شنونده رابه سوی خود جذب می کرد. وی انسانی بودعصبی و زود رنج و به پول و ثروت اصلاً نمی اندیشيد آزاده یی بود که بیشتر کوشش خود را جهت آرمان آزادیخواهی خود می کرد.))
استاد علی اکبر خان شهنازی غیر از تار به سازهای دیگری مانند: سه تار، پیانو، نیز آشنایی کامل داشت و در سال 1332 عازم آبسرد دماوند شد و در آنجا مشغول کشاورزی شد ولی کم و بیش با شاگردان و طرفدارانش همکاری داشت و به کار های هنری نیز می پرداخت تا در سن هشتاد و هفت سالگی بدرود حیات گفت. روانش شاد
در ميان موسيقيدانان سنتي صد سال اخير، غلامحسين درويش معروف به درويش خان، از جهاتي خاص، يكتاست و منحصر به فرد. مهمترين ويژگي او، پيش درآمد ها و رنگ هاي ساختۀ اوست به طرزي كه اولاً بر پايۀ سنت قديم موسيقي ايران است و ثانياً بدون تحريف، موجبات پيشرفت موسيقي ايران را فراهم آورد. سرگذشت درويش خان سابقاً چندين بار توسط روح الله خالقي و حسين علي ملاح نوشته شده است و هرمز فرهت، موسيقيدان معاصر نيز آهنگ هاي وي را از لحاظ وزن و ضرب تجزيه تحليل كرده است. نظر به حجم محدود صفحات از تكرار مكررات پرهيز و جنبه هاي تازه يي از زندگي و آثار او را در اينجا مي آورم.
غلامحسين فرزند حاج بشير طالقاني به سال 1251 در تهران متولد شد. به سبب علاقه به موسيقي، از كودكي در دسته موزيكچي هاي مليجك و كامران ميرزا، نوازندۀ طبل كوچكي بود و به قولي در همانجا با مقدمات موسيقي آشنا گرديد. پس از يك دورۀ كوتاه آموزش سه تار نزد پدر، به مجلس درس بزرگترين نوازندۀ آن زمان (( آقا ميرزا حسينقلي )) راه يافت و بهترين شاگرد او شد. در آن زمان هنرمندان براي حفظ موقعيت اجتماعي و تأمين معيشت خويش، دربار سلاطين و امرا را پايگاه خود قرار داده بودند. درويش نيز چنين كرد و در همانجا با رجال معروف و موسيقيدانان و هنردوستان آن زمان آشنا شد. سپس به دربار شعاع السلطنه ( پسر مظفرالدين شاه ) راه يافت و جزو نوازندگان مخصوص وي شد: عايدات وي در آنجا كفاف مخارج او را نمي داد و مجبور شد دعوت ديگر بزرگان را نيز براي نوازندگي بپذيرد. بعد از يك برخورد كوتاه با دستگاه جبار شعاع السلطنه كه با وساطت كمال السلطنه ( پدر صبا ) به خير گذشت، درويش خان از ارباب خود خواست كه كناره گيري اش را از آن دستگاه بپذيرد. اين درخواست با عكس العملي تند مواجه شد و درويش از ترس جان، در مملكتي كه هر كس به اتكاي زور و قدرت خود هر كاري كه مي خواست مي كرد، به سفارت انگليس پناه برد. شخصيت متين و هنر قابل توجه درويش، سفير انگليس را كه در آن زمان سلطان بي تاج و تخت ايران بود بر آن داشت كه با نوشتن نامه يي به شاهزادۀ مستبد، سند آزادي درويش را بگيرد. از اين پس، او با اشتياق وعلاقۀ بيشتري به كار تدريس پرداخت و به لحاظ روحيۀ خاص خويش، به گروه انجمن اخوت و مريدان صفا علي ظهيرالدوله درآمد. در كنسرت هاي انجمن اخوت، هميشه رياست گروه را داشت و با تكنوازي خود، مجلس را به شور مي آورد. بزودي به عنوان مشهورترين نوازنده پس از ميرزا حسينقلي و ميرزا عبدالله در بين هنردوستان شهرت يافت. اخلاق بسيار پسنديده و روح پاك و پر عاطفه وي ( كه هنوز هم ضرب المثل است ) نيز در اين حسن شهرت مؤثر بود. درويش خان يه همراه هنرمنداني چون سيد حسن طاهرزاده (خواننده )، ابوالحسن خان اقبال السلطان قزويني معروف به اقبال آذر (خواننده )، عبدالله خان دوامي ( نوازندۀ ضرب و تصنيف خوان )، باقر خان ( نوازندۀ كمانچه )، رضاقلي خان تجريشي ( نوازندۀ ضرب و تصنيف خوان ) و مشير همايون شهردار ( نوارندۀ پيانو )، اكبر خان رشتي ( نوازندۀ فلوت )، ميرزا اسدالله خان ( نوازندۀ سنتور ) و حسين هنگ آفرين ( نوازندۀ ويولون و سه تار ) در دو نوبت براي ضبط صفحه به خارج سفر كرد.صفحات معدودي كه از آن دوران به يادگار مانده است از بهترين نمونه هاي موسيقي سنتي و صحيح ايران است كه عالمي از زيبايي و كمال هنري در آن ها شنيده مي شود. از ميان صفحاتي كه درويش خان در آن ها به تنهايي تار نواخته است (( بيداد همايون )) معروف است. درويش خان در بين نوازندگان عصر خود از خصوصيات اخلاقي بسيار بالاتر و والاتري برخوردار بود. شخصيت خود و همكاران و هنرش را بسيار گرامي مي داشت و با رفتار خود، آبروي از دست رفتۀ موسيقي را در آن دوران احيا مي كرد. درويش خان اولين كلاس موسيقي را براي خانم ها داير كرد و خواهرش در آنجا تار مي زد. عايدات كنسرت هايش بيشتر وقف مردم بلا ديده و مصيبت زدۀ روزگار خود بود. از جمله كنسرت براي جمع آوري اعانه به منفعت قحطي زدگان روسيه، كنسرت به نفع ايتام بي بضاعت مدارس، و كنسرت به نفع بازماندگان حريق بازار تهران. با آنكه خود نيز وضع زندگي مرتبي نداشت وحتي به خاطر عسرت و تنگدستي مجبور شد كه در اواخر عمر، خانه مسكوني خود را نيز به فروش برساند.
در اواخر عمر، كنسرت هاي وي در گراند هتل با كسان ديگري نيز همراه شد:
عارف قزويني ( تصنيف ساز، شاعر و خواننده )، حاجي خان ضرب گير معروف به عين الدوله يي ( مشهورترين نوازندۀ ضرب و خوانندۀ تصنيف در آن دوران )، حسين خان اسماعيل زاده ( استاد كمانچه )، ابراهيم منصوري و رضا محجوبي ( نوازندگان ويولون ) و مرتضي محجوبي ( نوازندۀ جوان پيانو در آن سال ها ) و ركن الدين مختاري. در اين كنسرت ها اكثراً ساخته هاي درويش، عارف و ركن الدين خان اجرا مي شد. از شاگردان خوب او مي توان: مرتضي ني داوود، موسي معروفي، ابوالحسن صبا، ارسلان درگاهي و عبدالله دادور ( قوام السلطان) را نام برد. درويش خان در شب چهارشنبه دوم آذر 1305، در سن 54 سالگي در اثر تصادف درشگه با اتومبيل و ضربۀ سر جان سپرد. در محافل موسيقي و مطبوعات مترقي آن زمان از او تجليل شايسته بعمل آمد و كلنل علينقي وزيري، در مدرسه موسيقي با همكاري اركستر مدرسه خود و با ياري ابوالحسن صبا و دكتر حسين گل گلاب، مجلس يادبودي به خاطر او تشكيل داد و خدمات وي را تجليل كرد، از درويش خان فرزندي به نام قمرالملوك درويشي باقي ماند ( حاصل ازدواج او در شيراز بود ) كه در سال 1352 فوت كرد، مقبرۀ وي در گورستان ظهيرالدوله است.
اين استاد بي نظير، آخرين بازمانده از نسل قديم موسيقي سنتي ايران است. درويش خان از غريزه قوي و درك عميقي برخوردار بود او توانست با شناخت ويژگي هاي موسيقي سنتي از يك طرف و لزوم تحولات زمانه از طرف ديگر، موسيقي ايران را حياتي تازه دهد. مهمترين ويژگي هاي او عبارتند از: مردمي بودن او بود؛ هنر ايران به لحاظ مقتضيات اجتماعي ، در چارچوب دربار و درگاه امرا و سلاطين بود و بهره برداري از موسيقي خوب نيز در انحصار آن ها. اساتيد بزرگ قبل از درويش خان مثل: آقا ميرزا حسينقلي، آقا ميرزا عبدالله و سماع حضور نيز اجباراً زاده و پروردۀ همين دستگاه ها بودند و در بارهاي قاجار به اين استادان و نظاير ايشان با وجود كمال هنري والايي كه دارا بودند، اجازه نمي دادند با مردم ارتباطي در جهت ارائه موسيقي داشته باشند، ولي درويش با كمك دوستانش، موسيقي را به ميان توده هاي مردم برد، كنسرت هاي دسته جمعي ترتيب داد، در كلاس خصوصي خود به احوال شاگردان مستمند خود رسيدگي مي كرد و حتي به آنها پول هم مي داد، براي زنان كلاس موسيقي ترتيب داد و چون فساد حاكم بر دستگاه هاي حكومتي آن روز را مي شناخت، با آزادي خواهان آن زمان همراه شد و با ساختن آهنگ براي اشعار انقلابي آن زمان با آزادي خواهان همكاري كرد.
در موردتحول موسيقي سنتي ايران، بايد در اينجا توضيحي داد و اين كه هر تغييري را نمي توان تحول ناميد. منظور از تحول نوع دگرگوني در شكل مثبت است و بيشتر تغييرات در موسيقي ما در 70 سال اخير، نوعي تحريف بوده است. شرط لازم براي تحول در هنر و موسيقي سه چيز است: شناخت همه جانبه و عميق نظري و عملي از پشتوانه هاي گذشته، پايبندي به اصول صحيح و درست هنري و پرهيز از تقليد و تحريف، داشتن قوۀ ابتكار و قريحۀ طبيعي كه گاه به نبوغ نيز ناميده مي شود. درويش خان هر سه اين ها را در خود به حد اكمل داشت و حال پس از گذر 80 سال كه آثار او را بررسي مي كنيم، مي بينيم كه چنين بوده است. مهمترين تحولات انجام شده توسط درويش خان چنين است:
در اينجا خلاصه كردن رديف به معني دروغين بعضي از آن ها و نگهداري بعضي ديگر ( به منظور تجددطلبي ) نيست. بلكه مقتضيات زمان چنين ايجاب كرده است. در زمان درويش خان رديف موسيقي ايران و گوشه هاي آن در هنگام اجرا بسيار مطول و وسيع بود. مثلاً هنگام نواختن شور، پانزده مرتبه نغمه مي نواختند و اين شيوه در آن زمان مورد پسند نوازندگان پر قدرت و شنوندگان موسيقي شناس و پر حوصلۀ آن دوران بود. درويش خان بدون تغيير در چارچوب رديف و به هم ريختن آن ، نوعي فرم و فشردگي را باب كرد كه مطلوب زمان خود شد. درويش خان به تقليد از سه تار كه داراي سيم چهارم ( مشتاق ) بود، يك سيم ديگر به تار اضافه كرد. در آن زمان تار پنج سيم داشت و اين سيم ششم، به وسعت صدا و ايجاد امكانات ديگر در تار كمك زيادي كرد. كما اينكه هنوز هم رايج است. بسياري از تارهاي بعد از درويش خان كه به نام هاي سپرانو و باريتون و باس و ... ساخته شدند و در اركستر به كاررفتند، اكنون عملاً منسوخ شده اند.
در موسيقي سنتي ايران، اساس كار، رديف آوازها است كه هنرجوي مشتاق بايد آن ها را به دقت فرا گيرد و طي ساليان دراز هنر آموزي، نكات لطيف و دقيق اجراي هنرهاي آن را از استاد فرا گيرد. در قديم، آوازها اهميت بيشتري به نسبت فرم هاي ديگر موسيقي مثل: چهارمضراب و تصنيف و رنگ داشت. درويش خان هنگام بروز انقلاب مشروطيت و رواج تصانيف عارف، متوجه اهميت بخشيدن به فرم هاي ديگر موسيقي ايران شد. خلاصه كارهاي او در اين زمينه از اين قرار است: (( پيش درآمد)) كه وي را مبتكر پيش درآمد مي دانند و در تاريخ موسيقي ايران نيز نام او با اين فرم موسيقي همراه است. در هنر اصيل، هيچ نابغه يي نمي تواند همينطور خودسرانه و بدون نگاه به جا پاهاي گذشته، بدعتي بگذارد. درويش خان در حقيقت با نبوغ طبيعي خود، پرورش دهندۀ نهال هاي كوچك كاشته شده قبل از خود است كه بوسيله اساتيد قديم به عرصه آورده شده بود. پيش درآمد هايي قبل از درويش خان به نام هاي: (( پيش درآمد محمد صادقخاني در همايون )) و (( پيش درآمد جناب ميرزا ( حسينقلي ) در ماهور )) بوده ولي اين ها قطعات بسيار كوچكي بوده است كه قابليت استقلال و مطرح شدن به عنوان يك قطعه كامل را نداشته است و گاه از درآمد آواز تجاوز نمي كرده است. درويش خان، پيش درآمد را توسعه داد و آن را در تمام گوشه هاي آواز پرورانيد و آن را قطعه مستقلي ساخت. اين فرم در موسيقي ايران رواج بسيار يافت و هنوز هم رايج است. غير از نمونه هاي بسيار معدودي از آهنگسازان ديگر بيشتر قطعات ساخته شده در اين فرم بعد از او به پاي آثار او نمي رسد و ساخته هاي درويش در اين ميان ممتاز است. درويش خان در صفحاتش از پيش درآمد هايش صفحه يي ضبط نكرد ولي به واسطه اجراي آن هاي در كنسرت هايش، اشتهار بسيار يافت و بعدها به خط موسيقي درآمد و ساليان بعد ، توسط موسيقيدانان ديگر اجرا شد. و اما (( تصنيف ))، همانطو كه گفته شد در زمان قديم، بيشتر توجه به آوازها معطوف بود و به فرم هاي ديگر توجهي نداشتند. تصانيف آن زمان نيز معدود بودند با وجود زيبايي و اصالتشان، اهميت در خور خود را نداشتند و حتي گاه داراي كلماتي عاميانه و پست و ركيك بودند. در حقيقت رشد و اعتلاي تصنيف اصيل ايراني مديون (( شيدا )) و بيشتر (( عارف )) است، درويش به تصنيف توجه بيشتري مبذول كرد، آن راگسترش داد و با ساختن نغمات زيبا و دلنشين براي آن( چنانچه هنوز هم بي رقيب است ) و معاشرت با سخن سرايان بزرگي چون ملك الشعراي بهار، اعتباري تازه به آن بخشيد و تصانيف او از آن زمان تا به حال با شيوه هاي گوناگون اجرايي بوسيلۀ موسيقيدانان نواخته شده است. و اما رنگ هاي درويش نيز از آثار جاويدان موسيقي سنتي ماست كه با گذشت حدود هفتاد سال از آن زمان هنوز توسط هنرمندان و شيفتگان موسيقي ايران نواخته و شنيده مي شود. رنگهاي درويش خان نسبت به قدما از بسط بيشتر برخوردار است و از لحاظ ابتكاري نيز در حيطۀ موسيقي سنتي جالب توجه است، نمونۀ آن رنگ افشاري است كه ابتدا بر وزن سنگين، سپس متوسط و در آخر تند مي شود. بايد توجه داشت كه مهمترين خصوصيت هنري درويش، حفظ اصالت است. مانند هر هنرمند بزرگ ديگر، درويش خان هنر خويش را به خوبي درك كرده بود و ضمن پرهيز از تعصب كوركورانه، از تحريف و مخلوط ساختن آن به شدت پرهيز داشت. غير از پيش درآمد ها، تصانيف و رنگ هاي او، آثاري از نوازندگي وي در صفحات قديم موجود است كه با شنيدن آن ها مي توان موقعيت والاي درويش خان رابه عنوان يك نوازنده بسيار چيره دست و پر احساس و مبتكر در موسيقي سنتي ايران ارزيابي كرد. درويش با موسيقي اروپايي نيز آشنايي داشت و قطعات اروپايي را به سهولت مي نواخت و حتي چند قطعه فانتزي و متفرقه نيز در اين زمينه ساخته است كه به نام هاي سرود درويش خان ( در صفحه ضبط شده ) و (( پولكا )) ي درويش معروف هستند ( پولكا نام فرمي از موسيقي روس است ). با اين همه در ساز درويش مانند نوازندگان بعد از او، هيچگونه اثري از التقاط ايراني بااروپايي به چشم نمي خورد.
از آثار درويش خان در سال هاي قبل، توسط روح الله خالقي و حسينعلي ملاح به روي كاغذ آورده شده است كه از روي آن ها خلاصه شدۀ آن درج مي گردد:
پيش درآمد ماهور، دو پيش درآمد در ابوعطا، پيش درآمد سه گاه، پيش درآمد شوشتري، پيش درآمد افشاري و پيش درآمد راك. از تصانيف: تصنيف ماهور با شعر (( دائم مه من بر من دلريش كند ناز))، تصنيف افشاري: با شعر (( باد خزان وزان شد ))، تصنيف ابوعطا با شعر (( بهار دلكش رسيد و دل بجا نباشد ))، تصنيف حرم ماهور با شعر (( ز من نگارم خبر ندارد))، تصنيف اول سه گاه با شعر (( صبحدم ز مشرق طلوعي در جهان كن ))، تصنيف حرم سه گاه با شعر (( عروس گل از باد صبا )). دو قطعه رنگ در ماهور، رنگ ابوعطا، رنگ سه گاه، رنگ شوشتري، رنگ همايون، رنگ افشاري، دو قطعه رنگ در اصفهان. گزيدۀ آثار وي نيز به خط نت در سال ها قبل توسط ارشد طهماسبي نوازندۀ تار به چاپ رسيده است.
آقاعلی اکبرفراهانی یکی از نوازندگان بی رقیب دوران قاجار بودکه مشهور است ((تار)) را بسیار نیکو می نواخت و نغمات زیبا و دلپذیری ساخت که عارف در دیوان خود از آن یاد کرده ولی متأسفانه آهنگی در دسترس نیست که از آن بهره گرفته شود، اقا علی اکبر فراهانی زیاد عمر نکرد و جوان بود که دارفانی را وداع گفت. شادروان علی اکبر فراهانی از خود سه پسر به جای گذارد به نام های: میرزاحسن که تحت تعلیمات پدرش تار وسه تار را به خوبی آموخت و با مهارت می نواخت فرزندان دیگر آقا علی اکبر، آقامیرزاعبدالله و آقا حسینقلی بودند که مورد بحث در اینجا آقا میرزا عبدالله می باشد. وی در حدود 1222 شمسی متولد شده بود؛ اصول اولیه موسیقی را نزد برادر بزرگ خود حسن فرا می گیرد و سپس از مکتب ناپدریش آقا غلامحسین که گفته اند مردی حسود و خسیس بود، با رنج و سختی فراوان بهره می گیرد.
آقا میرزا عبدالله، همانطور که در پیشگفتار آمد، دستگاهای موسیقی ملی ایران را مورد تجدید نظر قرار داد و با ادغام بعضی از آنها درهم، هفت دستگاه مفصل و مستقل را پدید آورد و در اختیار همگان قرار داد و شاگردان بزرگی تربیت کرد که علاوه بر فرزندانش، باید از سید حسن خلیفه، میرزا مهدی خان صلحی و مهدیقلی هدایت، میرزا نصیر فرصت شیرازی، اسماعیل قهرمانی، سید علی محمد خان مستوفی و سید مهدی دبیری، حسین خان هنگ آفرین، حاج آقا محمد مجرد ایرانی و ابوالحسن صبا نام برد. بعدها توسط همین شاگردان مثل: میرزا نصیر فرصت شیرازی، مهدیقلی هدایت ردیف های استاد نت نویسی شد که مدت هفت سال طول کشید.
استاد سعید
هرمزی فرزند میرزا حسین ثقه السلطنه، در سال 1276 ه.ش در سنگلج تهران به دنیا آمد.
از 16سالگی نواختن تار را نزد برادر بزرگش ابوالفتح میرزا که از شاگردان میرزا
حسین قلی بود، آغاز کرد. مدتی نیز نزد محمود روح بخش، ازشاگردان درویش خان تعلیم
گرفت. سپس به محضر درویش خان راه یافت و طی 2 سال موفق شد نشان تبرزین طلایی این
استاد بی بدل موسیقی ایرانی را دریافت کند. هرمزی مدتی نیز با مرتضی نی داود به
تمرین پراخت. آشنایی او با استاد محمد حسین شهریار طی اقامت چند ساله اش در مشهد،
تاثیر زیادی در پرورش ذوق و سلیقه او داشت. وی پس از مراجعت از مشهد، نزد استاد
علی اکبر شهنازی ردیف دوره ی عالی تار را مرور کرد و در سال 1307 ه.ش در خیابان
شاهپور کلاس موسیقی دایر کرد که پس از مدتی به خاطر مخالفت خانواده اش، ناگزیر به
تعطیل آن شد. او در اواخر عمر به علت بیماری، تار را کنار گذاشت و تنها سه تارمی
نواخت.
هرمزی، ازسال
1350 ه.ش با مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی به همکاری پرداخت. او در این مرکز علاوه بر
تدریس موسیقی به ضبط ردیف سه تار خود در استودیوی مرکز حفظ و اشاعه ی موسیقی
ایرانی همت گماشت.
تحصیلات موسیقی
ایرانی را از 10 سالگی در هنرنستان موسیقی در تهران آغاز کرد و سپس دوره کارشناسی
را در دانشگاه تهران طی کرد.تحصیلات خود را در کنسرواتوار آمستردام و موسسه
صداشناسی اوترخت هلند پی گرفت و بعد از آن در موسیقی الکترونیک از دانشگاه کلمبیا
در سال 1981 درجه دکترا کسب کرد.آثار او را ارکستر سمفونیک تهران،ارکستر مجلسی
لندن،ارکستر سمفونیک اوترخت و ارکستر فیلارمونیک رادیو هلند اجرا کرده اند.ساخته
هایش متاثر از شیوه نوازندگی او در تار است.استادان او مرحوم علی اکبرخان شهنازی و
هوشنگ ظریف بوده اند.
از نخستین
شاگردان مدرسه موسیقی علی نقی وزیری بود.ساز تخصصی اش پیانو بود و فلوت و ویولون
نیز می نواخت و عضو ارکستر مدرسه موسیقی بود.ایران پور مدتی نیز نزد مرتضی محجوبی
شاگردی کرد و ردیفهای او را با تفکیک دست راست و چپ به خط نت نوشت ولی این مجموعه
نزد او ماند و هیچگاه به چاپ نرسید. وی در سال 1308 تا 1318 ه.ش،در چهارراه حسن
آباد تهران به همراه مهدی مفتاح،کلاس موسیقی دایر کرد و به تعلیم شاگرد پرداخت.
یک دوره صفحه
گرامافون،از ساخته های او(پیش درآمد،تصنیف،رنگ) همراه ویولون مفتاح،تار یوسف
کاموسی،تمبک مهدی غیاثی و آواز روح انگیز ضبط و منتشر شده است که از دلنشین ترین
آثار موسیقی ایرانی در آن روزگار بشمار میروند.ایران پور در این صفحه ها پیانو
نواخته است.
جهانگیر
مراد(حسام السلطنه)در سال 1260 متولد شد.پدربزرگش،حسام السلطنه،فاتح هرات فرزند
فتح علی شاه و پدرش ابونصر میرزای حسام السلطنه و مادرش ابتهاج السلطنه دختر عماد
الدوله بود که با تار آشنایی داشت و نزد خواهر آقا حسین قلی تعلیم موسیقی می
گرفت.حسام السلطنه در جوانی در باغ کاشانک که محل ییلاق وی بود نزد اعلم السلطنه
شروع به نواختن ویولون کرد و پس از پیشرفت در این ساز با سه تار و پیانو نیز
آشنایی پیدا کرد اما پس از آنکه در میان دوستان و آشنایان به ساز زدن پرداخت،از آن
جا که برای یک نفر از خانواده اصیل چندان روا نبود که در میان جمع به موسیقی
بپردازد،بدگویی وطعنه در اطراف او زیاد شد ولی بخاطر علاقه به این هنر به این
گفتگو ها وقعی ننهاد.
حسام السلطنه
در راه پرداختن به موسیقی با عارف،سید حسین طاهر زاده و سید عزیز ملک ،درویش خان و
میرزا غلامرضا (نوازنده تار)آشنا شد.
حسام السلطنه
تا آن جا در موسیقی پیش رفت که تصنیف های بی نظیری با شعر ملک الشعرا بهار ساخت که
از آن جمله اند تصنیف دشتی در سال قحطی1296و تصنیف ابو عطا با شعر ملک الشعرا:
ای شکسته دل
عاشقی ز سر به در کن...